کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

آقای جمال بزرگپور بفرما این ناسیونالیسم را هم توجیه کنید


آقای جمال بزرگپور بفرما این ناسیونالیسم را هم توجیه کنید


چندی پیش که یک بحث نخ نما دوباره پس از گردگیری وبه منظور مقاصد سیاسی در این برهه بر روی سایتها آمد و از جانب تعداد زیادی به آن پرداختند خواستم جوابی کوتاه تنها جهت یادآوری به ناسیونالیسم چپ و آقای جمال بزرگپور بدهم تا نقاب از چهره آقای جمال بزرگپور و کومله ایها در پای دیواراین آه و ناله های دمکراسی خواهانه آنها بردارم اما هم به خاطر نخ نما شدن این موضوع،"همانا جنگ بین کومله و دمکرات" و هم به دلایل دیگری از پاسخ به این مسئله منصرف شدم. همانطور که همگان خبر دارند درآن مدت نوشته های زیادی هم از طرف فعالین و احزاب کمونیست و هم از جانب ناسیونالیسم کرد بر روی سایتها امد. آقای جمال بزرگپور در جواب به نوشته ای از رفیق آذر ماجدی از حزب "اتحاد کمونیسم کارگری" آنچنان از کومله امروزی دفاع میکرد که گویا بر همگان پوشیده است که این کومله امروزی چه تاریخی دارد و از کجا به کجا، به لحاظ سیاسی سقوط کرده است. آقای بزرگپور نوک پیکان نقدش را به آذر ماجدی کرده بود که "دمکراسی امر مبارزه طبقاتی و از آن جدا نیست". از این بگذریم که این دمکراسی آقای بزرگپور در نوشته و ادعا چه خصلتی دارد و در عملکرد چه شکلی به خودش میگیرد و دمکراسی برای اینان چه معنایی دارد. برای کسی که عملکرد کومله امروزی را با ادعاهای در لفافه چپ، منطبق نکند تشخیص این اپورتونیسم و دست شستن از مارکسیسم و طبقه کارگر مشکل خواهد بود. نقاب اپورتونیسم و رویزیونیسم کومله و چنین جریاناتی را بایستی در بزنگاههای تاریخی و در این برهه های حساس به لحاظ سیاسی برداشت. من در این نوشته با توجه به رویدادهای شمال آفریقا و همچنین در عراق سعی میکنم که این اپورتونیسم کومله امروزی را یک بار دیگر یاداوری کنم.
"جایگاه دیپلوماسی در استراتژی کومله امروزی"
کاربرد کلمه کومله امروزی هیچگاه تلقی یا تفسیر من از این حزب نیست، بلکه این، پراتیک سیاسی یک جریانی است که در واقع کل سیاست گذاری و استراتژی این سازمان را، سوای هر ادعایی به نمایش میگذارد. آنچه از پراتیک و عملکرد این جریان میشود استنتاج کرد تاکتیک و استراتژیی است که برنامه سیاسی، استراتژی و تاکتیک آنها در عرصه نوشتاری تنها در خدمت انحراف اذهان عمومی به خدمت گرفته میشود. برای نقد سیاستهای کومله امروزی اشتباه است اگر از نوشته های آنها چه گزارش سیاسی کنگره ها و یا برنامه تلویزیون و رادیوی کومله، نشریات و ...، گرچه ردپای ناسیونالیسم، رفرمیسم چپ را میشود در این عرصه ها هم یافت، شروع کرد. سیاست کومله امروزی را باید در حرکات ضد کارگری در برخورد به جنبشهای اجتماعی یا دیپلوماسی با احزاب برادر، حزب دمکرات، روابط گرم و حسنه با حکومت حریم کردستان در عراق، جستجو کرد. واکاوی هر یک از این عرصه ها کاریست که از حوصله این نوشته کوتاه خارج میباشد، اما در این مجال من تنها به چند مسئله و جایگاه آنها در سیاست گذاری کومله امروزی خواهم پرداخت. کومله امروزی یک جریان و سازمانی بود که اسم بردن از آن با دفاع سرسختانه از طبقه کارگر، متکی بر جهانبینی مارکسیستی و لنینیستی در اذهان متبادر میشد. این تصور هنوز در بخش چشم گیری از جامعه اعم ازکردستان و بخش خیلی کوچکی در ایران، برای دفاع از این جریان وجود دارد. اما اگر گفته میشود این تصور هنوز در جامعه وجود دارد، منظور چیست و کدام بخش جامعه منظور نظر من است؟ منظور در واقع بخشی از خورده بورژوازی شهری و روستایی است که برای آنها هیچ گونه تفاوتی بین حزب دمکرات کردستانها و کومله امروزی وجود ندارد یا اینکه اگر گفته میشود کومله امروزی در بین "کارگران و زحمتکشان!!" بانفوذ است، واقعیت امر این چنین است که این پدیده کومله امروزی تنها در آن بخش از طبقه کارگر نفوذ دارد که به دلایل طبقاتی هنوز دارای آن میزان از بلوغ سیاسی و طبقاتی نیستند و خطوط سیاسی حتی روشن بین احزاب اعم از چپ و راست را توانای تمیز دادن از هم نیست چه رسد به خطوط نازک و حتی نبود خطوط و مرزبندی سیاسی با احزاب راست و قومپرست، همچون کومله امروزی. اما دیپلوماسی و جایگاه این مسئله در استراتژی کومله امروزی. برای نشان دادن اینکه این دیپلوماسی چه جایگاهی برای این پدیده کومله امروزی دارد، همانطور که قبلا نیز اشاره کردم نباید ماهیت آن را در نوشته ها و ادعاهایشان جست. این کومله امروزی آنقدر "چپ و کمونیست" است که هم خود آنها و هم احزاب ناسیونالیست قومپرست حاظر به ایجاد یک "جبهه متحد کرد" با هم هستند، در این راستا تنها ملاحظه کومله امروزی بر این "جبهه متحد کرد" عدم رام شدن این احزاب با توسل به "جبهه متحدکرد" از جانب امریکا است. در این راستا میشود به نمونه های فراوانی از سیاستهای راست و ناسیونالیستی کومله امروزی اشاره کرد اما هدف من تنها تشریح خلاصه وار جایگاه دیپلوماسی در استراتژی آنها میباشد. ادعاهای کومله امروزی و حکا که میبایست سیاست و خط مشی این جریان را هرچه بیشتر در جهت دفاع از همه طبقه کارگر،باتوجه به تحولات سیاسی و خصوصا ارایش و صف بندیهای سیاسی طبقه کارگر در برابر بورژوازی دقیقتر کند که بلافاصله سعی در عملی کردن این سیاستها و مبدل کردن آنها به پراتیک سیاسی این حزب مبدل شود، تنها عرصه ای برای سوگند خوردن به سوسیالیسم و کمونیست بودن و ادعای حرکت از جهت بینش مارکسیستی برای آندسته از طبقه کارگر و خورده بورژوازی شهری و روستایی به خدمت گرفته میشود. چون درواقع آنچه که بعدا در پراتیک این جریان خواهی دید عکس این ادعاها است. برای نمونه حزب کمونیست ایران و کومله امروزی گاها ادعای "مخالفت" با ناسیونالیسم را سر میدهند اما پای لنگ این ادعا همانا دیپلوماسی گرم با این احزاب، سعی در روابطی گرم و صمیمی با آنها میباشد. در واقع استراتژی کومله و حزب کمونیست ایران امروزی از چند بخش تشکیل شده است که نه در نوشته های آنها بلکه در حرکات ضد کارگری و خصوصا این عرصه، همانا دیپلوماسی با جریانات ناسیونالیست قوم پرست میشود به وضوح دید. یعنی آنچه سیاست، تاکتیک و استراتژی این سازمان را تعیین میکند ادعاهای این سازمان نیست بلکه پراتیک و حرکات ضد کارگری آنها میباشد. کومله امروزی با ناسیونالیسم "مخالف" است اما در صف نخست مراسم "جمهوری مهاباد" آماده است. کومله امروزی با ناسیونالیسم "مخالف" است اما انتقادش به "جبهه متحد کرد" جدی نبودن احزاب ناسیونالیست در قبال این مسئله است. کومله امروزی با ناسیونالیسم "مخالف" است اما عضو کمیته اجرایی این حزب در سایت دویچه وله آلمان میگوید که "کردها از جنبش کارگری دفاع میکنند". کومله با ناسیونالیسم "مخالف" است اما همین عضو کمیته اجرایی در مخالفت با ایجاد رابطه دیپلوماتیک با سازمانهای زحمتکشان تنها به این دلیل مخالف است که آنها نام کومله را بر خود دارند. کومله "ضد" ناسیونالیسم کرد است اما در قبال جنایات ناسیونالیسم کرد در عراق سکوت اختیار میکند و آنوقت، هم "انترناسیونالیست" است و هم "منافعی جز منافع و مصالح طبقه کارگر" ندارد. آیا در واقع این پراتیک سیاسی و حرکات ضد کارگری کومله و حکای امروزی است که استراتژی و تاکتیک این سازمان را تعین سیاسی میبخشد یا نوشته هایی پر طمطراق و دهن پرکن؟ درواقع این حرکات و پراتیک سیاسی عین استراتژی و تاکتیک این سازمان است.

" سکوت و دوپهلوگویی در استراتژی کومله امروزی"
جزیره "امن و آرام" نظام سرمایه داری در شمال آفریقا در پی یک سونامی توده ای توسط مردم گرسنه و جان به لب رسیده این کشورها یکباره یکی پس از دیگری طبق گفته مارکس "شبح کمونیسم بر فراز اروپا در گشت و گذاراست"، برای صاحبان سرمایه به تلی از خاکستر تبدیل شد. دیکتاتورهای کثیف اسلامی سرمایه توسط این اشباح، یکی پس از دیگری پا به فرار گذاشتند و برای بقیه نیز شمارش معکوس نزدیک به پایان خود است. کشور عراق که از سال 2003 توسط لشکرکشی نظامی امریکا اشغال شد تا کنون روی اسایش وامنیت به خود ندیده و در این اثنا پس لرزه های این سونامی به جایی که باید برسد رسید.این کشور به علت فقر، گرسنگی بیکاری و نبود ابتدایی ترین امکانات زیستی بهترین زمینه را برای اعتراض دارد و سالیان درازی است که چنین شبحی بر فرازش در حال آمد و شد است. بلاخره در اعتراض به این نبود ابتدایی ترین مطالبات جرقه این اعتراضات در شمال آن و در کردستان زده شد. در این اعتراضات و خشمهای فروخورده کارگران و زحمتکشان و مردم ستمدیده که تاکنون نیز ادامه دارد و به رغم سانسور شدید حکومت اقلیم کردستان اما تصاویر و ویدیو های آن وحشیگری قرون وسطایی حکومت بورژوازی کرد را به نمایش گذاشت، تعداد زیادی کشته و زخمی شده اند که طبق نوشته ها و گفته های خودشان بالغ بر 200 تن میباشد.
در ارتباط با محکوم کردن وحشیگری دیکتاتورها وهمچنین "دفاع" از این خیزش توده ای در کشوهای شمال آفریقا، کومله و حکای امروزی در سایتهای رسمی و جانبی خود قلم فرساییهای زیادی کردند و از این طریق وانمود میکنند که مدافع طبقه کارگر و مردم به پاخواسته در این کشورها هستند. اما از طرفی دیگر بیست سال است که طبقه کارگر، زنان و دانشجویان، در اوج فلاکت اقتصادی، بیکاری، گرانی، نبود امنیت به همه لحاظ، زندگی میکنند ولی این کومله و حکا کاملا سکوت اختیار کرد. البته خود این سکوت هم یک پروسه ای را طی کرد تا اینکه شکسته شد. برای نمونه این اتفاقات در کردستان عراق از اعتراض به ابتدایی ترین خواسته های طبقه کارگر شروع شد که با کشته و زخمی شدن چندین نفردر 17 فوریه آتش خشم مردم به پاخواسته شعله ور گشت اما مواضع دوپهلوی کومله امروزی روز سوم مارچ شنیده شد.شاید فاصله کردستان عراق تا مقرهای این سازمان در تناسب با این فاصله با شمال افریقا بیشتر باشد!! بلاخره تحت فشار افکار عمومی چه در خارج و داخل یکی دو دقیقه را از طریق"تلویزیون کومله" به موضع گیری در این ارتباط اختصاص داده اند که نه تنها از مردم دفاع نکرده اند بلکه درست در کنار حکومت حریم قرار گرفته اند. در این خصوص مصاحبه یکی از اعضای کمیته مرکزی این سازمان خیلی دیدنی است. این جناب در ارتباط با وضعیت سیاسی پیش آمده در کردستان عراق بعد از صغرا کبرا کردن و انگشت گذاشتن بر تفاوتها و نقاط مشترک بین خیزش توده ای در کشورهای شمال افریقا و همچنین در کردستان "که انتخاب این نقطه عزیمت از جانب این شخص کاملا برای نگارنده این سطور اشکار است"، همچون کبوتری بر فراز بارگاه حکومت حریم شروع میکند به چرخ زدن و نهایتا با اشاره به جمله ای، یکراست بغل دست حکومت حریم فرود میاید. ایشان بعد از این صغرا کبرا کردن اشاره میکند که "هنوز در این منطقه حکومتی آنچنان استقراریافته و تثبیت شده موجود نیست"، و بلافاصله به تعدادی فاکتورهای دیگر در این ارتباط، از جمله اینکه" این کشور هنوز اشغال شده است و هنوز مستقل نیست و..." که نه تنها ردیف کردن این فاکتورها به ایشان کمک نمیکند بلکه بیش از پیش پته حزبشان را بر روی آب میاندازد. این موضع دوپهلو ترکیبی از موضع حزب دمکرات تا انتظارات حکومت حریم کردستان است.شاید سوال شود که این موضع گیری به چه دلیل همان موضع حکومت حریم کردستان عراق است؟ به این دلیل که حکومت حریم نیز از مردم میخواست که آرامش را حفظ کنند و این "دستاورد" را از دست ندهند،چرا؟ به این دلیل که آنها هم میگفتند "ما" هنوز دشمن داریم و حکومت حریم هنوز کاملا تثبیت نشده. این مسئله عدم تثبیت حکومت حریم نیز در ادبیات کومله وحکای امروزی چیز تازه ای نیست و تاریخ طولانی دارد. کومله امروزی نیز بارها به این مسئله اشاره کرده که فدرالیسم در عراق نه طی مبارزه مردم بلکه نتیجه یک توازن شکننده توسط امریکا ایجاد شده است که این هم بدان معنا میباشد که فدرالیسم در صورت مبارزه مردم برای کومله کاملا قابل قبول است. برای درستی یا نادرستی این ادعا میشود به نوشته ها و گفته هایشان که اکنون نیز بر روی سایتهای کومله امروزی است مراجعه کنید.
سوال اینجاست. چرا کومله امروزی در برابر جنایات حکومت حریم به صورت صریح و روشن بیانیه یا اطلاعیه صادر نمیکند؟ چرا از روز 17 فوریه تاکنون نزدیک به 10 نفر در مبارزه علیه بورژوازی کرد در شهرهای کردستان عراق کشته شده اند حتی یک بیانیه صریح و روشن در محکوم کردن به خاک خون کشیده شدن جوانان، کارگران و زنان به پاخواسته صادر نکرده است. آیا این مصاحبه چند دقیقه ای، در قالب احساس همدردی و پشتیبانی وحمایت از مردم به پا خواسته و محکوم کردن جنایات حکومت بورژوازی کرد میگنجد یا راهنمایی کردن مردم معترض به این حکومت خونخوار تا مغز استخوان مرتجع که مواظب باشید "دستاوردها" را از دست ندهند. آیا اعمال ددمنشانه پلیش و گارد ویژه حکومت حریم که جونان زیر 18 سال و حتی کودکان را هدف آتش تفنگهایشان قرار دادند حرکتی "مدنی" بود که مردم را به حرکت "مدنی" موعظه میکنید؟ اعتراض "مدنی" چه معنایی دارد؟ یعنی این اعتراض باید تا جایی آرام باشد که به "دستاوردها" ضربه نزند یا اینکه باید اعتراض مدنی به حکومت حریم ضربه نزند؟ چرا حمله مردم و طبقات مختلف در ایران به پلیس و آتش زدن ماشین های این نیروی سرکوبگر مورد "دفاع" شماست اما به کردستان عراق که میرسد از مردم کردستان میخواهید که به صورتی "مدنی" اعتراض کنند؟. چرا یکبار هم مستقیما به این خونریزی حکومت عشیره ای اعتراض نکردید. با این همه سکوت اختیار کردن باز هم کومله و حکای امروزی منافعی جز منافع و مصالح طبقه کارگر ندارد؟؟؟!!!

حامد محمدی


۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

تحولات کردستان عراق خفت ناسیونالیست ها را گرفت

تحولات کردستان عراق خفت ناسیونالیست ها را گرفت
حامد محمدی

"... لطفا توضيح بدهيد که چرا در مقابل جنايات و زورگويى هاى اين احزاب عليه مردم ساکتيد؟ چرا در برابر موج ترور زنان ساکتيد؟ چرا دستگيرى و سرکوب و گاه حتى قتل کارگران معترض و کمونيست ها (کدام کمونيستها؟!) توسط اين جماعات را محکوم نميکنيد؟ چرا توقيف روزنامه کمونيستى بو پيشه وه را محکوم نميکنيد؟ چرا در برابر "فتوا"ى قتل رهبران کمونيست و تائيد آن توسط "دولت خودى" ساکت نشسته ايد؟ در قاموس شما چه فرقى ميان سلمان رشدى و تسليمه نسرين با ريبوار احمد هست که زبانتان را در حمايت از او در برابر ارتجاع هار اسلامى بريده است؟ چرا در برابر خوشخدمتى هاى "دولت خودى" براى رژيم ايران، که پاى آدمکش ها و تروريستهاى رژيم اسلامى را علنا به خيابان هاى سليمانيه و کوچه بالايى مقر خودتان هم باز کرده ساکتيد؟ چرا در شرايطى که حتى فروشندگان دوره گرد دهات کردستان هم اين احزاب را "دولت" خطاب نميکنند، شما مدام از اين و آن منبر به حکومت اينها مشروعيت ميدهيد، آنها را دولت و مسئول امور قلمداد ميکنيد، به "پارلمان" سقط شده شان تعظيم ميکنيد، سر گردنه بگيرى قياده موقت لب مرز ترکيه را "بدست گرفتن کنترل گمرکات شمال" نام ميگذاريد و فراخوان "رسيدگى به وضع مردم" به اينها ميدهيد؟ چرا تصميم گرفته ايد در اين وانفساى سياسى در منطقه و در متن اين تحولات تعيين کننده در تاريخ کردستان و عراق، در نقش مطيع ترين، راضى ترين، مودب ترين و خوشباورترين شهروند "دولت" پا در هوا و سپرى شده طالبانى - بارزانى ظاهر شويد..." ("دیپلوماسی" یا انتخاب سیاسی؟ منصور حکمت)


١) یک سر تحولات خاورمیانه و شمال آفریقا به کردستان عراق کشیده شد. احزاب عشیره ای کردستان عراق به سردمداری جلال طالبانی و مسعود بارزانی که قرار بود رفع ستم ملی را در قامت فدرالیسم با پوتین های آمریکایی و سهیم شدن بورژوازی کرد در قدرت برای مردم "خاتمه دهند" (بخوانید ابقا نمایند)٬ اکنون در خیابان های سلیمانیه و شهرهای اطراف به قتل عام "ملت کرد" پرداخته اند. برای همگان مشخص شد که مطرح کردن تز فدرالیسم در تقابل با مدنیت جامعه، همانطور که اکنون آن را در کردستان عراق شاهدیم، پیش گویی نبود، بلکه گواهی بر دسته بندی جامعه بر مبنای تضاد کار و سرمایه بود. فدراليسم در بعد منطقه اى و جهانى تلاشى سياسى براى هماهنگ شدن ناسيوناليسم کرد با استراتژى حمله آمريکا به ايران و تکرار سناريوى عراق٬ و در بعد داخلى بند و بست ناسيوناليسم قومى با ناسيوناليسم ايرانى برسر "تماميت ارضى" بود. اين استراتژى شکست خورد. دسته بندی انسانها بر مبنای معیار های قومی- قبیله ای، چیزی جز فقر، بیحقوقی و تشديد شکاف عمیق طبقاتی برای "ملت کرد" به همراه نداشت .

٢) تاريخ همواره به جريانات بينابينى درسهاى تلخى ميدهد. ۲۰ سال پیش وقتی کمونیسم کارگری در متن جنگ خليج و حمله آمريکا به عراق٬ سياست دل بستن ناسيوناليسم کرد به ارتجاع امپرياليستى و ميليتاريستى آمريکا را محکوم کرد، جریاناتی که حی و حاضر شاهد قتل عام مردم بیدفاع کردستان عراق هستند و لام تا کام زبانشان در دهانشان باز ایستاده است٬ تا مبادا جلال طالبانی از کومله برنجد و جیبهای گشادشان از الطاف اتحادیه میهنی بی بهره بماند، همان زمان زمین را زیر پای جلال طالبانی و "دولت کردی" اش را جارو می کشیدند. همان زمان ما گفتیم این جنبش ربطی به آزادیخواهی و مطالبات طبقه ی کارگر و محرومین جامعه ندارد، اما عده ای ناسيوناليست با توجيه جنبش "حق طلبی و آزادی خواهی" فرمان را بطرف ناسيوناليسم چرخاندند و سرنوشت شان را به آن گره زدند. مسئله بر سر "حق و باطل" و "انقلاب اصيل توده اى" نبود، مسئله تعیین تکلیف با گرايش ناسیونالیسم کرد در يک حزب کمونيستى بود که ميخواست سرنوشت کمونيسم را به سرنوشت استراتژى آمريکا و نوکران منطقه اش مانند طالبانى – بارزانى گره بزند. ۲۰ سال پیش هم ذره اى حق با شما ناسيوناليستهاى متفرقه نبود! اما امروز که محرومین جامعه و طبقه کارگر را برای کوچکترین حقوق اجتماعی خود از حق اعتصاب٬ تشکل و آزادی های سیاسی گرفته تا حداقل رفاه در خیابان ها به تیربار می بندند٬ چرا سکوت اختیار کردید؟ در اين اوضاع منافع طبقاتی خود را با کدام بخش از جامعه کردستان عراق همسو خواهید کرد؟ آیا جار و جنجال آن روز شما و سکوت بی شرمانه امروز شما بیانگر صریح ترین موضع گیری طبقاتی و صریح ترین اعلان جنگ علیه طبقه ی کارگر نيست؟ تحولات امروز کردستان عراق بیش از پیش نشان داد که هر کدام از ما آن روز کجا ایستادیم و از چه جنبشی دفاع کردیم. ما امروز در همان موضع بيست سال پيش هستيم و شما امروز با سکوت و پشتیبانی از حکومت حریم، برای بسته نشدن اردوگاههایتان پی چه رذالتی را بر تن مالیده اید!

٣) اما همین سکوت در برابر احزاب عشیره ای کردستان عراق از دل جنبشی بیرون آمده که منصور حکمت در مقاله "ناسیونالیسم و رویداد های کردستان عراق" نوشت:

"..."مصلحت ملی کرد" برای اینها مجوزی بود تا در یکی از سیاه ترین لحظات تاریخ دخالت امپریالیستی در جهان، در مقطع رسمیت یافتن مجدد میلیتاریسم (پس از شکست آمریکا در ویتنام)، به عنوان ابزار اصلی در سیاست های بین المللی قدرت های امپریالیستی، و در متن قتل عام و انهدام اقتصادی و اجتماعی "یک ملت دیگر" در اردوی آمریکا قرار بگیرند و به روی بشریت معترض به این تجاوز تف کنند".

این سکوت سیاسی يک جنبش واحد ناسيوناليستى با جناح هاى چپ و راست را نمایندگی میکند. جناح اول ناسيوناليسم قوم پرست است که موضع استراتژیکش در کردستان ایران را فدرالیسم فرموله کرده است. هر گونه تحرک مخالف جريانات و فرقه هاى اين ناسيوناليسم در قبال رویدادهای کردستان عراق به معنى زیر سوال رفتن تمام هستی و موجوديت شان خواهد بود و اصولا منافع خود را هم جهت با احزاب عشیره ای کردستان عراق می دانند. هواداران این جنبش با هوار زدن بیانیه ۱۷ ماده ای پارلمان حکومت حریم، پز "دموکراسی" را به رخ کمونیست ها میکشند تا از ته مانده فدرالیسم دفاع نمایند. اما فقر، بی حقوقی، و تضاد طبقاتی جزء لاینفک جوامع بورژوازی است. نمیتوان در جامعه ای که هر رئیس قبیله ای، عمارت قدرت سیاسی را در گوشه گوشه کردستان عراق بپا کرده است و بقای آن به فساد مالی و اداری و سرکوب گره خورده است٬ از پارلمان و احزابی که اعضای آن را روسای عشایر تشکیل داده اند انتظار داشت با یک بیانیه ی ۱۷ ماده ای، مطالبات اولیه انسانی و قرن بيست و يکمى را متحقق کرد .

۴) جناح دوم ناسيوناليسم چپ است. اين جريان دوم گرايش سانتری است که درکش از سیاست و جامعه بیش از سیم خاردارهای اردوگاهش فراتر نمیرود. جريانى که برخلاف سابقه درخشان و کمونيستى اش٬ امروز تمام ماهیت سیاسی "کمونیستى" اش، یک پرچم رنگ پریده مایل به صورتی بر سر در اردوگاهش است. جريانى که هزينه اردوگاه داشتن را با هر بهای گزافی خواهد پرداخت. اين خط در مقابل قتل عام دهها نفر در کردستان عراق و ديگر شهرهاى عراق سکوت می کند اما يادش نميرود به "سرور مام جلال" پيام تبريک بدهد و به خاطر مرگ شیخ عزالدین حسینی بیانیه سياسى صادر کند! اينها صرفا موضعگيرى ناسيوناليستى نيستند٬ خود ناسيوناليسم در لباس چپ اند. این خط سیاسی به خاطر داشتن مقری امن برای اینکه بر سر تقسیم اراضی شمال و جنوب کردستان ایران با حزب دمکرات هر روز نشست داشته باشد٬ و منبع موجودیت فعلی سیاسی خود را از داشتن تعدادی پیشمرگ در اروگاه به عاریت بگیرد٬ دست به انتخاب سیاسی آگاهانه زده است. مخارج سنگین این جریان که به بخشی از هزینه اتحادیه میهنی تبدیل شده است می بایست متضمن ادامه ی حیات سیاسی جلال طالبانی وعشیره مربوطه اش با سیاست عدم افشاگری و عدم دخالت در حیات آن جامعه باشد. در چنین فضایی که هر گونه تحرک و موضعگيرى سیاسی به احوالات جلال طالبانی گره خورده است و ناسیونالیسم کرد نسخه تحرک "کمونيسم" شان را می پیچد٬ باید عطای آن را به لقایش بخشید. این خط سیاسی بیش از آنکه پشت جبهه خود را به طبقه کارگر و جنبش کمونیستی چه در عراق و چه در ایران گره زده باشد خود را مدیون "الطاف" اتحادیه میهنی میداند. امروز دیگر رابطه با اتحادیه ی میهنی در حکم یک بمب ساعتی برای کومله است که عقل سلیم حکم می کند که خود را به سرعت از آن خلاص کند. رابطه ی کومله با احزاب ملی کرد در نهایت بر یک تایید سیاسی متکی است. دیگر نمیتوان این رابطه را در فرمول های قدیمی مبنی بر یک معامله ساده توضیح داد. ادامه کاری این روابط دیپلوماتیک انعکاسی خواهد بود از سیاست راست کومله در برسمیت شناسی این جریانات در سرکوب اعترضات توده ای و پيوستن تمام قد به جنبش ناسيوناليستى کرد .

شمارش معکوس برای گرفتن قدرت سیاسی آغاز شد !

شمارش معکوس برای گرفتن قدرت سیاسی آغاز شد !
حامد محمدى

١) تحولات عظیم سیاسی در خاورميانه و شمال آفريقا و باز شدن مجدد قدرت سیاسی٬ چشم هر ناظری که منافع خود را در دوام و بقاى وضع موجود می بیند بشدت به سیاهی کشانده است. دولت ها در پى اعتراض مصمم ميليونى مردم محروم و منکوب شده بسرعت واژگون میشوند. توده های عظیم مردم برای بزیر کشیدن و تسخیر قدرت سیاسی بی صبرانه در انتظار پایان هر سرنگونی، وجد و شعف خود را برای آغاز یک سرنگونی دیگر و در یک جغرافیای سیاسی متفاوت آغاز می کنند. هر تحول و براندازی گویی "خصلت نیم بند و جوانب ضعف و فقر تلاش های اولیه خود را بی رحمانه به باد استهزا می گیرند" (هجدهم برومر لوئى بناپارت). اگر بعد از تحولات تونس، اعتراضات وسيع و مستمر مردم و اعتصابات کارگرى، دولت حسنی مبارک را وادار به تسلیم کرد٬ این بار در لیبی تصرف بخشی از قدرت سیاسی و پیشروی برای گرفتن سنگرهای متمادی را آغاز کرده اند. مردم لیبی این بار حاضر نشدند که بعد از سرنگونی دولت حسنی مبارک هیچ امتیازی به ارتش و نیروهای نظامی برای گرفتن امور بدهند و این را از جنبش سرنگونی در مصر آموختند.

٢) علاوه بر خصلت انتقادی و متکی کردن جنبش های سرنگونى طلبانه بر مکانیسم های انقلابی تر، مشخصات سياسى – جنبشى دولتها و قدرتهاى مورد هجوم انقلابى و ناهمگونى آنها٬ باعث می شود که تحولات عظیم در این دوران را دیگر نتوان بطور اخص به جنبشهاى اسلام سیاسی٬ ناسیونالیسم پرو غربی٬ ناسیونالیسم متکی بر بورژوازی ضد امپریالیستی نسبت داد. ديگر نمی توان به راحتی و با قاطعيت تحولات شگفت انگیز منطقه را به رشد یکی از جنبش های فوق موسوم کرد. اگر دولت پیش تر در قدرت در لیبی متکی بر ناسیونالیسم ضد امپریالیستی بود و جنبش سرنگونی در ایران در تقابل با اسلام سیاسی قد علم کرد٬ در مصر و تونس نیز ناسیونالیسم پرو غربی را به چالش کشید و اینک در کردستان عراق فدرالیسم پنتاگونی و متکی بر پوتین های کاخ سفیدی را در چالش با مدنیت جامعه قرار داده اند .

اگر توده های مردم تحولات منطقه را با درایت زیر نظر دارند و نقاط ضعف هر یک را با تهاجمى گسترده پشت سر ميگذارند٬ طبعا جنبش های سیاسی پیشتر در قدرت را در هر جفرافیای سیاسی اجتماعا به نقد خواهند کشید و آلترناتیوهای بورژوایی به سادگى و در اشکال پيشين نمی توانند در جبهه اعاده اوضاع موجود قد علم کند. اگر ناسیونالیسم پرو غربی نوع مبارکى در مصر و اسلام سیاسی در ايران٬ به علت تقابل طولانى با منافع اکثريت مردم شانسی برای بقاء ندارند، به طريق اولى این آلترناتیوها شانس زيادى برای قدرت سیاسی در لیبی نخواهند داشت و بالعکس چهارچوب سياسى و حکومتى کنونى ليبى در مصر و ايران بى معنى است. تحولات منطقه سوت پایان آلترناتیوهای فوق را بعنوان چهارچوبهاى قابل اتکا و براى دوره معين براى عبور از بحران کنونى به صدا در آورده است. همين بحران و بى اعتبارى آلترناتيوها است که سیاستمداران کاخ سفید را واداشته که سياست خريدن فرصت را دنبال کنند و برای پیدا کردن نیرویی تلاش کنند که حداقل بتواند موقتا پایه های نظم موجود را در هر شکلی حفظ نماید. برای این هدف٬ بورژوازی در مقیاس جهانی دست به هر جنایت و سکوتی خواهد زد. ميداندار شدن ارتش و حکومتهاى انتقالى نظامی به عنوان دولت موقت٬ و تلاش دولتهاى غربى براى صدمه نديدن ساختار اساسى نظام هاى کنونى از جمله ارتش٬ دلیلی بر اثبات این ادعاست .

۳) در پس تضاد عمیق کار و سرمایه و جنبش های ضد کاپیتالیستی نشات گرفته از این تضاد٬ اگر قدرت سیاسی به نفع منافع حداکثری طبقه کارگر خاتمه نیابد و بورژوازی راه چاره ای جزء رضایت دادن به حداقلی از رفاه در منطقه نداشته باشد٬ بنا بر تناقضات بنيادى بحران ساختاری اقتصاد سیاسی سرمایه داری، این ثبات موقتی خواهد بود و سرمایه داری برای برون رفت از بحران چاره ای ندارد تا آهنگ استثمار طبقه کارگر را افزایش دهد. زیرا عقب نشینی در قبال طبقه کارگر و ناتوانی در عدم استثمار کارگران به معنای تعمیق بحران اقتصادی و فروپاشی رویای بازگشت به ابعاد انباشت سرمایه در پیش از بحران است. این وجهه از تناقض اولا به معنی پایدار نبودن دولت های مبتنی بر مطالبات حداقلی برای پس زدن موج انقلابی است. در ثانی به معنی تعمیق و پلاریزه شدن جامعه برای قدرت سیاسی به نفع یکی از طبقات موجود در جامعه خواهد بود. لذا تحولات فوق در منطقه آغازی بر یک دوره انقلابی خواهد بود و سرنگونی دیکتاتوريهای سرمایه داری در منطقه ابتدای یک تحول عظیم اجتماعی را رقم خواهد زد .

۴) برخورد این موج سرنگونی با رژیم اسلامى در ایران اجتناب ناپذیر است. یکی از رژیم هایی که می بایست گریبان آن را توسط این موج گرفت رژیم سیاسی حاکم بر ایران است. ترس و تقلای برچیده شدن بساط اسلام سیاسی اردوهای جناح های مختلف سرمایه داری در ایران را تکه پاره کرده است و تا رسیدن این موج به ایران شاهد عمیق تر شدن تضاد جناح های رژیم خواهیم بود. گذشته از اردوی حاکم بر قدرت در ایران، اردوی اصلاح طلبان دربارى برای بقاى نظام دیگر نمی تواند در چهارچوب پیشین از موقعيت سیاسی خود دفاع کند. هم اکنون اين اردو تلاش برای باز تعریف تحمیلی حد نقطه عطف شکاف در این جناح را آغاز کرده است. شکافی که قاعدتا از زیر چشمان جنبش سرنگونی با دقت عبور خواهد کرد و آن را تبدیل به حداکثر ابزار ممکن برای سرنگونی اسلام سیاسی خواهد کرد. سیاست از چاله پریدن و به چاه افتادن گریبان تمام "اردوی سبز" را خواهد گرفت. روح سرنگونی بر فراز جناح های بورژوازی در ایران در پرواز است. این موج به مراتب بیش از گذشته بر استراتژی و موضع گیری جناح خارج از قدرت سنگینی خواهد کرد. دفاع از استراتژی های پیشین طبعا پرونده پروژه های سیاه شان را برای بقاى نظام اسلامى به دود تبدیل خواهد کرد، و تغییر استراتژی و اتخاذ سیاست سرنگونی طلبی نیز چون به ابزاری برای درهم شکستن اسلام سیاسی و به پاشنه آشیل اصلاح طلبان حکومتی تبدیل خواهد شد .

۵) جنبش سرنگونی در ایران شرايط پيچيده اى را پيش رو دارد. آنچه موقعیت جنبش سرنگونی اسلام سیاسی در ایران را نسبت به دیگر کشورها در منطقه متمایز کرده است وجود جنبش کمونیسم کارگری و خیز این جنبش برای قدرت سیاسی است. آنچه که میتواند خصلت متمایزتری در پروسه سرنگونی اسلام سیاسی در ایران بدهد کسب قدرت سیاسی توسط جنبش کمونیسم کارگری خواهد بود. البته این به معنای آمادگی کامل این جنبش برای تسخیر قدرت سیاسی در لحظه کنونى نیست اما آنچه که پیروزی این جنبش را بیش از گذشته محتمل می کند بی آلترناتیوی و بی افقی "اصلاح طلبان حکومتی" و "ناسیونالیسم پرو غربی" است. تجزیه جنبش ملى اسلامى بدليل راديکاليزه شدن جنبش سرنگونى٬ بويژه بدنبال رويدادهاى منطقه و همينطور اجبار اين جنبش براى باز تعريف خود٬ تشديد خواهد شد و خفت این جریان را خواهد گرفت. منصور حکمت در مبحث آیا پیروزی کمونیسم در ايران ممکن است در قبال "اصلاح طلبان حکومتی" می نویسد: "فرض کنید که وقتی این جنبش تجزیه شد دیدگاههایشان نیز عوض می شود و سازمان های مختلف از آنها بیرون می آید ولی به نظر من شانس شان را در قدرت از دست می دهند. یعنی اینها ائتلافشان مهم است. تک تک هیچکدامشان مهم نیستند". اما آنچه نسبت به ناسیونالیسم پرو غربی فرق کرده تغییر موضع استراتژیکشان در قبال سياست سرنگونی طلبی بود. ناسیونالیسم پرو غربی به دلیل نداشتن استراتژی روشن، خود را به بخشی از جنبش "اصلاح طلبان حکومتی" تبدیل کرد و این تغییر استراتژی باعث کاستن وزن سیاسی این جریانات گشته است .

۶) بنابر تجربه دیدن حوادث ۲ سال اخیر در ایران و بنابر یک تحلیل واقعی، جمهوری اسلامی نشان داد تا به آخر از قدرت و منافع سیاسی اش دفاع خواهد کرد و این به معنی برچیدن بساط اسلام سیاسی با مکانیسم های انقلابی است. شاید به جرات بتوان گفت سناریوهای پنتاگونی، کودتا، و با هر سناریوی سیاه دیگری نمیتوان بساط اسلام سیاسی را در ایران برچید. و بسته به ظرفیتهای جنبش کمونیسم کارگری، این آلترناتیو بنا بر تعمیق نقاط ضعف پرو غربی ها و پرو رژیمی ها شانس بیشتری برای گرفتن قدرت سیاسی دارد. حتی اگر جنبش اثباتی کمونیسم کارگری در این پروسه نتواند پیش از ورود طبقه کارگر قدرت سیاسی را به نفع خود تمام کند، بنا بر مکانیسم طبقاتی سرنگونی جمهوری اسلامی، کمونیست های کارگری می توانند با ایجاد قدرت دو گانه طى پروسه اى تمام قدرت را به نفع جنبش کمونیسم کارگری تمام کنند. يک رکن تحقق این پروسه منوط به گرفتن ابتکار عمل توسط شوراهای محلات و شوراهای کارگری و گرفتن کارخانه ها با سياست کنترل کارگری است. اینک وقت آن رسیده که بسرعت ملزومات اين روند را ايجاد و شمارش معکوس را برای گرفتن قدرت سیاسی آغاز کرد و بتوان یک دنیای بهتر را برای جامعه نوید داد .

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

قدرت سیاسی ممنوع!!

قدرت سیاسی ممنوع!!

اوضاع جامعه ی ایران اوضاع ملتهبی است. اگر در تزهای بورژوایی دولت به مثابه ارگان ماوراء طبقاتی تعریف می شود اما در جامعه ی ایران بورژوازی حتی قادر به دفاع از تز خویش نیز نمیتواند باشد.تقابل دولت با مردم و شکاف عمیق در جناحهای رژیم هر روز عمیق تر شده و دیگر قادر به حفظ تعادل سابق و پیشین خود نیز نمیتواند باشد، چون خطر سرنگونی رفع شدنی نیست.

اگر تئورسین های جناح "اصلاح طلب رژیم"، پروژه ی اصلاحات را تنها راه حل برون رفت از بحران جار میزنند اما جناح راست افراطی رژیم از درک عمیق تری نسبت به مکانیسم رابطه ی رژیم و جامعه برخوردارند. جناح راست به خوبی این واقعیت را درک میکند که هرگونه فرجه و عقب نشینی نسبت به جامعه برابری می کند با جمع شدن بساط اسلام سیاسی در ایران.

غرب و آمریکا هم همچون راست افراطی در درون رژیم بر این مسئله واقف است. اما برخوردهای متفاوت تری نسبت به مسئله ی سرنگونی بروز می دهد و این تقابل برخوردها از مسئله ی سلب کردن قدرت سیاسی توسط کدام قطب جامعه؟ نشات میگیرد. یعنی تا جایی که این بر آیند دردست نیروهای راست و واقعا حافظ منافع غرب در منطقه خاتمه یابد اتفاقا غرب جزء نیروهایی است که بر این امر پافشاری خواهد کرد تابتواند منطقه را به حوزه ای مناسب برای انباشت سرمایه های غربی فراهم کند.اما عکس این مسئله شرایط تقابل غرب با سرنگونی را فراهم خواهد کرد.

از ابعاد اقتصادی هم رژیم با هدفمند کردن یارانه ها نه تنها هیچ شانسی برای جلب شدن دربازار جهانی و صندوق بین المللی پول ندارد، بلکه اصولا قرار نیست هیچ فرجی برای برداشتن پاشنه آشیل انباشت سرمایه در ایران پیدا کند و اصولا تنها راهکار موجود برای برون رفت از تحریم های سپاه پاسداران و تحریم های اقتصادی رژیم توسط غرب را به دنبال خواهد داشت. تحریمی که بواسطه ی نقش سپاه پاسداران بر شاه راههای حیاتی انباشت سرمایه در ایران، باعث گرو گرفتن نان شب محرومین در جامعه گشته و دولت برای پرده پوشی از تاثیرات این تحریم بر سرمایه داری و نه مردم، ناچار گشته آهنگ تولید در بازار را در رابطه ی عرضه و تقاضا پایین نگه دارد. و این کاهش تولید طبعا تاثیرات مخرب خود را بر مایحتاج اولیه ی وحیاتی قشر محروم خواهد گذاشت. ما یحتاجی که بواسطه ی افزایش قیمت ها، کاهش تقاضا را به دنبال خواهد داشت و اصولا مستوجب کاهش تولید بر اثر فشار های ناشی از تحریم های غرب خواهد بود.

تصاویر بالا تنها قطعات کوچکی از تصویر پازل از هم پاشیدگی اسکلت رژیم می باشد. رژیمی که حتی قادر به ادامه ی حیات سرمایه داری در منطقه نمیتواند باشد و برای علاج آن بسته به دو قطبی راست و چپ در جامعه و راه حل هایی که تابعی از منافع طبقات موجود در جامعه می باشد در پیش روی جامعه قرار داده است . جدالی بر سر بدست گرفتن رهبری این جنبش توسط هریک از قطب های موجود، و جدالی بر سر راه حل سرمایه دارانه یا سوسیالیستی برای برون رفت از بحران.

قطب راست جامعه مکانیسم ها و ابزار بسیاری را برای رسیدن به قدرت سیاسی به همراه خود حمل می کند. نیروهای پرو غرب این راست،غرب و سرمایه های لازم برای سلب کردن این جنبش را به همراه دارند و اصولا تنها قشری از طبقه ی سرمایه دار می باشند که معظل عدم انباشت سرمایه را می توانند به کمک نیروهای غربی و حجم عظیم سرمایه که در دستشان می باشد حل کنند. این قشر از این قطب همچون غرب در یک دامنه ی پراگماتیستی نسبت به مسئله ی سرنگونی و "اصلاح طلبان حکومتی" عمل میکند.و دفاعشان از سرنگونی تابعی است ازدست بالا پیدا کردن قطب راست در جامعه. این راست در موضع گیری ۲ سال اخیر خود همواره سعی بر پروپاگاند پیدا کردن نقطه تعادل جدید در همان مختصات وقوانین اسلانی رژیم در دستور قرار داده است. این از طرفی نشان دهنده ی دستبالا داشتن قطب چپ و نفوذ جنبش اثباتی قطب چپ جامعه در دوران سلبی حاضر را نشان می دهد واز طرفی نشان دهنده ی این خواهد بود که تک نیروی بر اندازی خواه در جامعه را کمونیست ها رهبری می کنند.

اما قطب دیگر این راست "اصلاح طلبان حکومتی" می باشند این قشر دامنه ی نامحدود و وسیع را در خود داراست. از سینیور ها یی که پیشتر و قبل از اوج شکاف جناح های حکومتی در قدرت سهیم بوده اند تا جونیور های که در کمین قدرت سیسی و سهیم بودن در این امر منتظر کوچکترین گشایشی برای دست بالا پیدا کردن این جناح در قدرت می باشند. تمام مواضع پراگماتیستی غرب و راست پرو غرب بر این تکیه گاه سوار شده و قرار است اگرقطب چپ دست بالا را پیدا کند نماینده ی سلب کردن جامعه توسط غرب و راست پرو غرب شد. این نیرو هر چند از نظر این نیرو ویژگی هایاین بنیه را ندارد اما این انتخاب صرفا از این تحلیل برای آنها مخیر شده که کدام جنبش اثباتی در جنبش سلبی رهبری پیدا خواهد کرد.

حتی اگر ورق به ست فضای راست جامعه دگرون شود و جامعه تصمیم گیرد سرنگونی رژیم را بانیروهای سرنگونی طلب قطب راست به پایان برساند، راست هیچ شانسی در این فضا ندارد چون تا دیروز پرو غربی ها و پرو رژیمی ها مبارزه در چهارچوب همان رژیم و قانون اساسی و گاو بندی های جناحین را توصیه می کردند و اوج خواست خود را برگزاری مجدد انتخابات و تقسیم قدرت فرموله کردند و این پاشنه آشیل غرب خواهد شد. بنابر این قطب راست تمام ماهیت سیاسی اش را بر روی حفظ نظام سرمایه گذاری کرده و حتی یک نیروی سرنگونی خواه هم برای معادلات پیچیده تر ندارد. این از عدم هشیاری غرب نیست بلکه نشان دهنده ی درک عمیق از معادلات جامعه است. غرب می داند قطب چپ در جامعه نفوذ دارد و جامعه بین راست و چپ، چپ را انتخاب کرده است و این یعنی بالا بردن مطالبات رادیکال تر، که برای راست امکان پذیر نخواهد بود.

هر چندعلی الظاهر این دو طیف در حال نمایندگی قطب راست جامعه می باشند اما بسته به ابتکار عمل نیروهای راست و تشخیص توازن قوا در نیرو های چپ در جامعه، بخش اعظم از نیروهای چپ را نیز با خود به همراه دارند. این به معنی دامنه وسیع قطب راست در جامعه است که نیرو های ذخیره ی سیاسی خود را از طیف چپ جامع نیز با خود در دوئل به عنوان برگ آس بر علیه انسانیت و مدنیت و بر علیه هر گونه جامعه ی آری از تبعیض به عاریت گرفته است.

بخشی از اپزسیون در تبیین شان از اوضاع جاری در جناح سرنگونی طلب ایستاده اند و نقاب سرنگونی طلبی را بر صورت خود نصب کرده اند اما سوال اینجاست علی رغم تاکید بر سرنگونی طلبی، این جبهه سرنگونی طلب است؟ آیا الزامات تئوریک و سبک کار این جریانات در راستای این تبیین عمل خواهد کرد یا سرنگونی طلبی بری این بخش از "اپوزسیون" از خواستگاه طبقاتی قطب راست جامعه بلند خواهد شد؟ بگذارید قضیه را کمی تئوریک تر باز کنیم تا شالوده ی ابهام سرنگونی طلبی این طیف روشن گردد.

پروسه ی کسب قدرت سیاسی و عدم تشکل یابی طبقه ی کارگر خط قرمزی رابرای سرنگونی طلبان فعلی فراهم کرده بود تا نه تنها به مسئله ی قدرت سیاسی فکر نکنند بلکه اصولا فرض همچین امر غیر محالی را محال و ممنوعه تصور کنند!! با این حال اولا مردود خواندن قدرت سیاسی بدون تشکل طبقه ی کاگر و شرکت در امر سرنگونی!! تناقضی استکه به راحتی نمی توان از آن عبور کرد.و تا جایی که به تئوری این طیف مبنی بر "ابتدا طبقه را متشکل کنیدو بعد به قدرت نگاه کنید" بر می گردد، مستلزم نفی شرکت در امر سرنگونی است و قبول فرض ابتدایی مستلزم نفی حکم است. در ثانی اولا متشکل کردن طبقه ی آگاه به منافع طبقاتی یک امر اثباتی است.نمی توان طبقه ی کارگر را با مبارزات ضد رژیمی و معیار های سرنگونی خواهی و پلتفرم های سلبی در دوران انقلابی به منافع مستقل طبقاتی خود آگاه کرد. در ثانی اگر طبقه ی کارگر پیش شرط های اثباتی را برای متشکل شدن طبق معیار های طبقاتی خود را داراست و از منظر شما دوران انقلابی و سلبی میتواند دورانی برای بروز این نوع تشکل ها باشد پس چرا سرنگونی آری و انقلاب سوسیالیستی نه؟ آخر دم خروس را باور کنیم یا "قسم حضرت عباس" را؟

مگر مدافعین حزب و قدرت سیاسی و گرفتن قدرت سیلسی با ۵ درصد طبقه ی کارگر "بلانکیست" های خبیثی نبودند که هیچ ربطی به طبقه ی کارگر نداشتند، چه شد که تا بحث تعویض قدرت سیاسی در جامعه مطرح گشت شما یکشبه سرنگونی طلب شدید در حالی که مدام از عدم تشکلیابی طبقه ی کارگرسیاه بر روی سفید گوش هر انسان مبارزی را کر میکردی.

بالاخره سرنگونی که شما سنگ آن را به سینه می زنید قرار است چه کسی قدرت بگیرد؟ اگر از منظر شما پروسه ی سرنگونی طلبی با قطب راست جامعه خاتمه می یابد چرا اصولا سرنگونی طلب شدید و اصولا چپ در این سرنگونی باز هم قرار است گروه فشار و حاشیه شین قدرت شود. و اگر قرار است و یا حد اقل قطب چپ جامعه شانسی برای گرفتن درت سیاسی دارد اولا چگونه؟ مکانیسمش چیست؟ طبقه ی کارگر با آگاهی ضد رژیمی یا آگاهی سوسیالیسی؟ ثانیا نمی تون مدام سرنگونی طلبی را مثل آب خوردن بالا کشید اما مکانیسمش را بدون طبقه ی کارگر آگاه به آگاهی طبقاتی توضیح نداد.

تا جایی که جامعه این جریانها را به عنان نماینده ی کمونیسم در جامعه بشناسد به نظرم می بایست جهت گیری این طیف را به عنوان نماینده ی قطب راست جامعه،افشا کرد.

این طیف پس مانده ی تئورسین های جان ودل باخته ی ۲خردادی می باشند که فقط عطای شال و ابای سبز موسوی را به لقای خاتمی واگذار کردند، و اگر با پروژه ی ۲ خرداد بار و بندیل پروسه های جدایی از احزاب کمونیسی را نبستند از عدم توهمشان به آمال و آرزو ها دیرینشان نبود بلکه اصولا هیچ شانسی را برای چانه زنی صرف در بالا نمی دیدند. و بر خلاف هم کیشان گذشته، پروژه ی " اصلاح در چهارچوب همین رژیم سرمایه داری" را اصولا پیچیده تر از یک واگذاری ساده ی انتخاباتی به جناح از قدرت مانده ارزیابی کرده و اصولاهمچون غرب و راست پرو غربی با درک صیح تری از مکانیسم جامعه، سرنگونی و جدال های جناحی، منافع طبقاتی خود را ضرب وجمع و از قطب کمونیست جامعه منها کردند.

این بخش از اپوزسیون قرار است در روز سرنگونی با طبل عاریت گرفته از بورژوازی،"قدرت سیاسی ممنوع" را از نوفل لوشاتو به فرودگاه تهران رهسپار کنند و دو دستی قدرت را تحویل بورژوازی داده و در کنج قدرت سیاسی،روز را با اشعار شاملو به شب برسانند تا شاید "یوسف گمگشته باز آید به کنعان". این چپ های الوسیونیستی قرار است اگر قدرت سیاسی در رحمت خود را به سوی کمونیست ها باز کند و لبخندی هم بنا بر انتخاب جامعه به آنها بزند همچون "جن زده ها" قلم بر دست گیرند که "هیهات من الضله" این "از تبیین مارکس خاج است" و بلای شوروی بر سر ما خواهد آمد و به قول حکمت اینان کسانی هستند که حاضر نیستند در کلوپ خودی ها حتی نام نویسی کنند. این چپ ها قرار است از مدافعین تز "تاریخ را به دست رشد نیروهای مولده بسپارید" بشوند تا مبادا "بورژوازی برمد" و قدرت سیاسی برایشان غیر قابل هضم شده و از گلویشان پایین نرود.

اگر از حزب موسوم به "حکمتیست" که همچون "رحمت الهی"! فعلا پروپاگاند قدرت سیاسی را تا اطلاع ثانوی مختومه اعلام کرده و بار عظیمی را در این نقد از دوش نگارنده برداشته است بگذریم حزب موسوم به "کمونیسم کارگری" بخش دبگری از طیف اپوزسیون چپ است که ناسیونالیسم پروغرب مواضع پراگماتیستی خود را بر علیه جامعه ی عاری از تبعیض، در قطب چپ، در این حزب فرموله کرده است و قرار است این حزب را پاشنه آشیل قطب کمونیسم جامعه نماید. با این حال حمید تقوایی هم در ابن سناریوی سیاه قرار است نقش مرد عنکبوتی را داشته و در غالب سوپر استار، سر مایه داری را از گزند کمونیست ها بدور نگه دارد.

حزب موسوم به "کمونیسم کارگری" علی رغم بر طبل انقلاب با هر نامی کوبیدن، انقلاب را تا سر حد جبهه ی عمل مشترک با نیرو های قطب راست جامعه در امر به زیر کشیدن جناح راست افراطی در رژیم، و سهیم بودن در قدرت به صورت "فیفتی-فیفتی"، بر فراز جامعه عربده کشی می کند . گویا از قرار معلوم قرار است در فردای "انقلاب انسانی"، سوسیالیستی که حمید تقوایی سنگ آن را به سینه می زند در صندوق های رای و با حضور "نهاد های حقوق بشری" یک پرسه ی متمدنانه را طی کند و بعد آن نخود نخود،هر که رود خانه ی خود.

نخیر دوستان عزیز.بین این سوسیالیست تراژیک شما و سوسیالیستی که مارکس در مانیفست مدون کرد، دریای خون جاریست.اگر فرض کنیم حتی رژیم فعلی ایران آخرین رژیم سرمایه داری باشد، نمی توان سوسیالیسم را به شرط چاقو از صندوق های هه پرسی بیرون کشید. فرض محال غیر محال نیست. گیریم سوسیالیسم را به صندوق های رای محول نمی کنید. بالا خره در چهارچوب این اتحاد عمل با نیرو های راست، چهارچوب این معامله با چه الگوریتمی محاسبه خواهد شد،تا نیرو های راست به پیاده نظام حزب شما مبدل شود؟ آخر این چه سوسیالیستی است که میتوان غرب را هم در بر پا داشتن آن با خود همراه کرد؟

آخر جامعه مگر از جنبشها و طبقات متخاصم تشکیل نشده بود. مگر تاریخ جوامع تا کنونی تاریخ مبارزات طبقاتی نبوده است وانقلاب سوسیالیستی جنبش اکثریت عظیم طبقه ی کارگر بر علیه نظم تا کنون موجود نبود، چه شد که اینبار انقلاب سوسیالیستی را با جنبش های متخاصم تا کنونی می توان برپا کرد؟ ساده است،اگر انقلاب سوسیالیستی به "انقلاب انسانی"تبدیل شود، بر پایی آن هم طبیعتا به صندوق های رای محول می شود، و نیرو های تا دیروز حامی نظم موجود از امروز به "جنبش های پیشرو" در جامعه تبدیل خواهند شد.

بنابر این پر،واضح است که در دوئل برای قدرت سیاسی بین قطب چپ و راست راست نه تنها از ظرفیت های بالقوه ای بر خوردار است بلکه اکثریت عظیمی از قطب چب را برای غبار پاشی بر فراز جامعه گروکشی سیاسی کرده است. با این حال پیش شرط لازم و ضروری پیروزی کمونیسم در این دوئل، افشای این احزاب در جامعه می باشد.

حامد محمدی

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

هدفمند کردن یارانه ها، تحلیل ها و تبیین ها!!

هدفمند کردن یارانه ها، تحلیل ها و تبیین ها!!

لایحه ی هدفمند کردن یارانه ها در حالی استارت اجرایی خود را در سیاست های کلان اقتصادی رژیم رقم زده است که ملزومات متوهم شدن در راستای سیاست های صندوق بین المللی پول و بانک جهانی را برای برخی از تحلیل گران سیاسی موجب شده است و این توهم هر چند اسم رمزی را در جهت "مقبولیت از سمت سرمایه ی جهانی" رابیان می کند اما ابعاد سیاسی این تبیین و قبول پذیرفته شدن اقتصاد سیاسی ایران در راستای تقسیم کار جهانی و صدور سرمابه برای انباشت عظیم به مراتب کلان تر از این تبین دست راستی می باشد.

گویا قرار است دولت ایران همچون یونان و پرتغال با قبول این طرح از سمت نهاد های فوق الذکر شاهد وام های کلان و ورود سرمایه های عظیم برای مقابله با ورشکستگی کارخانجات، بالا بردن سطح تولید و اشتغال زایی باشد و یاحد اقل و در بدترین حالت سطح تولید را کما فی السابق در ایران ثابت نگه دارد. علی رغم این که این تبیین ها فقط می تواند زوزه های احمدی نژاد را در گوش مفسران فوق بیان کند، نشان دهنده ی عدم درک مکانیسم رابطه ی اقتصاد سیاسی ایران با سیاست های کلان منطقه و جهان را بیان خواهد کرد.

این گونه تبیین ها بیانگر این خواهد بود که "معظل اقتصاد سیاسی ایران کاملا اقتصادی است و خارج ماندن اقتصاد سیاسی از حوزه ی انباشت سرمایه ی جهانی صرفا به دلیل نبود مطابقت های اقتصاد سیاسی ایران با نئولیبرالیسم جهانی می باشد". در گرو این تبیین نیز از این به بعد می بایست "شاهد هجوم عظیم سرمایه های غربی به ایران باشیم چون رژیم ایران با تصویب این لایحه موانع پیش روی انباشت را در ایران برداشته است"!! این تبیین آتش زیر خاکستر ومدفون شده ی تز "متعارف شدن اقتصاد سیاسی ایران در چهارچوب رژیم حاکم بر ایران" می باشد که طبق آن قرار بود "رژیم ایران با قبول شدن در جرگه ی سرمایه جهانی آماج سرمایه های غربی قرار بگیرد" و به واسطه ی نیروی کار ارزان تر در مقیاس جهانی حوزه ای عظیم از انباشت را برای سرمایه ی جهانی فراهم کند.

تبیین هایی که باعث میشود مفسران فوق بر طبل هوچی گری بکوبند از هر بعدی ناقض فرض خویش است.اگر هدفمند کردن یارانه ها در راستای "مقبولیت بانک جهانی و صندوق بین المللی پول" است، اصولا تحریم رژیم ایران از چه منظر قابل درک است؟. بالاخره نمی توان مقبولیت بانک جهانی برای صدور سرمایه و وام های کلان را کسب کرد و نیاز های حیاتی انباشت سرمایه داری در این حوزه را تحریم کرد. بگذارد فرض کنیم احکام شما ابلهانه نیست،! باشد عدم توانایی مافیای انحصاری ایران در عدم توانایی تولید سرانه ی نفت اوپک و تعطیلی فازهای پارس جنوبی به دلیل فرسایش ابزار تولید و کاهش سرانه ی سرمایه به دلیل عدم افزایش حجم سرمایه که دیگر هوچی گری نیست.

تا وقتی که رژیم ایران تابعی از متغیر های اسلام سیاسی، تقابل با اسرائیل، تقویت حزب الله در لبنان، حمایت از گروههای تروریستی در منطقه و از همه مهمتر پاشنه آشیل سرنگونی را را با خود حمل میکند چگونه می تواند شرایط هجوم سرمایه های جهانی را در ایران فراهم کند.غرب اگر چه ایران را بهترین حوزه برای صدور سرمایه برای انباشت های عظیم به حساب می آورد وانگهی اولا حاضر نیست سرمایه های خود را در غالب چنین رژیمی در منطقه صادر کند و ثانیا غرب به دنبال تغییرات عظیم تری حد اقل در مناسبات تغییر معادلات سیاسی در بین جناح های رژیم وحد اکثر رژیم آتی در ایران می گردد و اگر اصولا حاضر به چنین کاری باشد آن را نه در مناسبات سیاسی فعلی خواهد دید بلکه خواهان رژیم متفاوت تری در منطقه برای تضمین منافع غرب می باشد و اصولا در چنین رژیمی ایران را به حوزه ی صدور سرمایه تبدیل خواهد کرد.

اما لایحه ی هدفمند کردن یارانه ها به زعم تبیین فوق مبنی بر استمداد از بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و هم جهت کردن سرمایه داری ایران با نئولیبرالیسم جهانی و ادغام در بازار جهانی اصولا از سمت رژیم ایران کاربست متفاوت تری در رابطه با اقتصاد سیاسی ایران با خود داراست و اصولا قرار نیست در چهار چوب رژیم فعلی، غرب ملزومات متعارف شدن آن را فراهم کند.

بعد از تصویب اصل ۴۴ قانون اساسی، به اصطلاح می بایست شرکتهای دولتی در چهار چوب خصوصی سازی و سپردن شرکت های دولتی به بخش خصوصی موانع انباشت سرمایه را با این قانون از پیش روی خود برمی داشت اما آنچه که روی داد عکس این قضیه بود و اصولا این قانون شرایط واگذاری شرکت های دولتی را به مافیای سپاه پاسداران فراهم کرد و این روند از یک تناقض در اقتصاد کاپیتالیستی ایران ناشی می شد و آن خارج شدن اقتصاد ایران از انبشت سرمایه بود. تمرکز هر چه بیشتر سرمایه و سرکوب کارگران برای بدست آوردن نیروی کار ارزانتر، تنها شیوه ی ممکن برای حل این معظل از منظر سرمایه داری بود.معظلی که اصولا با شرکت های خصوصی و سرمایه های کمتر تمرکز یافته اصولا مقدور نبود. وتنها راهکار ممکن از منظر راه حل سرمایه دارانه اولا کارتل ها و تراست های غول پیکر بود که صرفا سپاه پاسداران قدرت مانور چنن امری را در خود می دید. در ثانی اگر چه دولت به مثابه بزرگترین سرمایه ی انحصاری توان این تمرکز را در خود می دید اما معظل دوم کاهش بمراتب کمتر دستمزد کارگران برای برون رفت از این بحران بود که مافیای اقتصادی-نظامی تنها راهکار برای پاسخ گویی به کاهش دستمزد کارگران بود،لذا اصل ۴۴ را برای چنین واگذاری هایی به تصویب رساندند.

اما آنچه که این پروژه را به شکست انجامید تحریم های سپاه پاسدارن و کارتل های وابسته به این نهاد از سمت غرب بود. تحریمی که بواسطه ی برخی از تحلیل گران چپ" نه تنها هیچ تناقضی با منفعت مردم ندارد" بلکه اصولا در امر"انقلا انسانی" نیز تسریع می بخشد. تحریمی که علی رغم این همه پرت و پلا گویی حاصلی جز گرو گرفتن نان شب مردم نداشته.

لازم به ذکر است رژیم با هدفمند کردن یارانه ها نه تنها هیچ شانسی برای جلب شدن دربازار جهانی و صندوق بین المللی پول ندارد، بلکه اصولا قرار نیست هیچ فرجی برای برداشتن پاشنه آشیل انباشت سرمایه در ایران پیدا کند و اصولا تنها راهکار موجود برای برون رفت از تحریم های سپاه پاسداران و تحریم های اقتصادی رژیم توسط غرب را به دنبال خواهد داشت. تحریمی که بواسطه ی نقش سپاه پاسداران بر شاه راههای حیاتی انباشت سرمایه در ایران، باعث گرو گرفتن نان شب محرومین در جامعه گشته و دولت برای پرده پوشی از تاثیرات این تحریم بر سرمایه داری و نه مردم، ناچار گشته آهنگ تولید در بازار را در رابطه ی عرضه و تقاضا پایین نگه دارد. و این کاهش تولید طبعا تاثیرات مخرب خود را بر مایحتاج اولیه ی وحیاتی قشر محروم خواهد گذاشت. ما یحتاجی که بواسطه ی افزایش قیمت ها، کاهش تقاضا را به دنبال خواهد داشت و اصولا مستوجب کاهش تولید بر اثر فشار های ناشی از تحریم های غرب خواهد بود.

حامد محمدی

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

اوضاع پیش رو و باز بینی یک ترمینولوژی

اوضاع پیش رو و باز بینی یک ترمینولوژی

جامعه ی ایران در ۲ سال اخیر آنچنان دچار بحران سیاسی گشته که دیگر نه بالایی ها می توانند همچون گذشته خود را در نقطه تعادل پیشین نگه دارند و نه پایینی ها حاضر به قبول ثبات سیاسی و اقتصادی جامعه در دست اینان می باشند و به طور عموم بنیان ها و پایه های طبقاتی جامعه آنچنان به حرکت وا داشته شده اند که دیگر اسکلت حاکمیت اسلامی توانی برای سرپا نگه داشتن خود ندارد. با این حال پیدا کردن نقطه تعادل جدید در مختصات سیاسی جامعه ی ایران بحثی است که هر ناظر درونی و بیرونی را به خود جلب کرده است و آنچه برای ما مبرم تر است پاسخ دادن به سوالی است که پیش تر منصور حکمت آن را طرح و پاسخ خود را بدان گفته بود: آیا پروزی کمونیسم ممکن است؟

برای پاسخ دادن به این سوال و با همان ترمینولوژی صحیح اولا باید مفاهیمی که درغالب ترمینولوژی منصور حکمت از سمت "کمونیسم کارگری" و "حکتیست" به جامعه عرضه میشود نگاهی بیاندازیم تا اولا ترمینولوژی اصیل حکمت را از زیر این ویرانه ها بیرون کشید در ثانی ۲۲ خرداد در امتداد ۲ خرداد بر یک پایه ی ماتریالیستی مدون نماییم تا بفهمیم آیا پروژه ی ۲۲ خرداد در امتداد همان ۲ خرداد و جنبش حاضر همان جنبش سرنگونی است همان طور که منصور حکمت در ایا پیروزی کمونیسم ممکن است؟ می نویسد: خلاص ی کلام بحث من این است تحولات ایران رو به سرنگونی جمهوری اسلامی دارد یا خیر؟

بعد از ۲ خرداد شکاف های رژیم نه تنها پر نشد بلکه عمیق تر شد. هیچ نقطه تعادل جدیدی حتی با ورود احمدی نژاد و سپاه پاسداران و انواع و اقسام لایحه و مصوبه در رژیم یافت نشد و اتفاقا ۲۲ خرداد اوج این شکاف را به سر حد خود رسانید. پروژه ی موسوی و هم کیشان هر چند در تکثر ۲ تفاوتی با ۲ خرداد داشته باشد اما امتداد همان پروژه ی ۲ خرداد بود که اینبار حکومت اسلامی حتی به انتخابات نیم بند خود در ۲ خرداد برای پیدا کردن نقطع تعادل جدید توسط "اصلاح طلبان حکومتی" نیز حاضر نشد .اما آنچه که ۲۲ خرداد را به مراتب متفاوت تر از پرژه ی ۲ خرداد نشان دادعروج جنبش سرنگونی طلبی بود که منصور حکمت آنها را نه در راستای پروژه ی "اصلاح طلبان" حکومتی میدید و نه در ۲ خرداد از آن به عنوان دست آویزیبرای تئوریزه کردن جنبش "طبقه ی متوسط" برای "اصلاح سرمایه داری در چهارچوب جمهوری اسلامی می دید".این همان جنبشی است که منصور حکمت در زندگی پس از ۲ خرداد نوشت: دوم خرداد سدی بر سرنگونی طلبی مردم نیست، بلکه از نظر مردم مجرایی برای آن است و بازدر همان مقاله می نویسد: رادیکالیسم امروز مردم قابل مهار نیست، مردم حجاب نمی خواهند.مردم دستمزد وحقوق با قدرت واقعی می خواهند.....در نتیجه مردم دوم خرداد رابا این ملاک که آیا می تواند دروازه ای برای تغییر کلیت رژیم باز کند میسنجند.

این همان جنبشی است که در تیر ۷۸ به بهانه ی بستن روزنامه ی سلام، اسکلت اسلام سیاسی را به لرزه انداخت و این بار به بهانه ی انتخابات و حذف جناحین، عملا رویای پایان اسلام سیاسی را به حقیقت نزدیک کرد. همان جنبشی که منصور حکمت در انتخابات خاتمی وچشم اندازه آینده می نویسد: توده وسيع مردم ايران به انتظار جمع کردن بساط رژيم اسلامى و اسلام از ايران روزشمارى ميکنند. به خاتمى رأى دادند چون ميدانستند و عملا هم ثابت شد که اين کار رژيم را به يک بحران سياسى عميق دچار ميکند و در يک کاسه شدن قدرت قشريون سنگ اندازى ميکند.این بار همین جنبش و همان مردم ۲۲ خرداد را تبدیل به بحران سیاسی و عمیق در بالا و خطر سرنگونی را پاشنه آشیلی برای از هم پاشیدگی و عمیق تر کردن شکاف های درون بورژوازی کرده اند.
اما از نظر حزب موسوم به "حکمتیست" چه چیزی تغییر کرده که جنبش حاضر را جنبش ارتجاعی می نامند. حزب حکمتیست در مصوبه ی کنگره ی ۴ خود می نویسد: "در این دوره ماهیت کش مکش جمهوری اسلامی و غرب و آمریکا دستخوش تغییرات جدی شده است، تغییراتی که اساسا معطوف به جلب ایران به عنوان عنصر بی دردسر به جرگه ی جامعه ی جهانی است". اگر این طور باشد از منظر حزب موسوم به "حکمتیست" فقط یک مسئله در ۱۰ سال گذشته فرق کرده و آن اینکه بر خلاف تز پروسه ی سرنگونی منصور حکمت مبنی بر نزدیک شدن به پله ی نهایی، "جمهوری اسلامی درحال تبدیل شدن به حکومت متعارف بازار جهانی" است و لذا جنبش سرنگونی را پروسه ای ختم شده می بیند.

این در حالی است که منصور حکمت در زندگی بعد ازدوم خرداد می نویسد:اين تصور خامى است که گويا يک جمهورى اسلامى دوم خردادى چيزى است که غرب در يک مقياس ميان مدت، تا چه رسد به بلندمدت و استراتژيک، در ايران دنبال ميکند. گشايشهاى اقتصادى تاکنونى در رابطه ايران و غرب ناچيزتر از آن است که پاسخگوى بن بست اقتصادى رژيم اسلامى باشد....ملزومات اقتصادى و مالى و تکنولوژيکى و سياسى و ديپلوماتيک نوسازى کاپيتاليسم ايران در شراکت با غرب، چيزى بسيار فراتر از جملاتى است که آقاى شرودر در ليموزين در گوش آقاى خاتمى گفته است. مجرى سياسى و حکومتى تاريخى يک چنين بازسازى اى، اگر روزى اصولا مقدور بشود، از نظر غرب هيچ جناحى از حکومت اسلامى نيست.....جمهورى اسلامى نه به آمادگى شرکتهاى بيمه، بلکه به خود سرمايه هاى خارجى در يک مقياس نجومى احتياج دارد و کسى اين منابع را زير سايه هيچ رژيم اسلامى اى رها نميکند.

منصور حکمت همچنین در مقاله ی نزاع جناح ها و چشم انداز آینده می نویسد:موانع اصلى رشد کاپيتاليسم ايران سياسى‌اند. همه معنى داخلى کلمه، هم از آن مهم‌تر، به معناى ژئوپوليتيکى و جهانى...... اينکه سرمايه جهانى و نهادها و بنگاههاى عظيم فراکشورى با کشورى مانند ايران چه ميکنند، چقدر آن را به کانونى براى توليد و انباشت بدل ميکنند يا خير، قبل از هر چيز تابعى از تلقى دراز مدت محافل مالى و صنعتى در غرب از آينده سياسى ايران و منطقه‌اى است که اين کشور در آن قرار دارد. بنظر من "خاورميانه" و "جهان اسلام" فعلا، تا مساله اعراب و اسرائيل و همينطور مساله اسلام سياسى زنده است، کانونى براى رشد سريع کاپيتاليستى از نوع آسياى جنوب شرقى و يا حتى بعضا آمريکاى لاتين نيست.

اما از همه ی اینها مهمتر افق سیاسی و طبقاتی است که "حکمتیست" در این ترمینولوژی که هیچ ربطی به منصور حکمت ندارد، دنبال می کند.متدولوژی که اولا مردم را در رویارویی با کلیت رژیم نمی بیند و تقابل واقعی را تقابل "طبقه ی متوسط" باجناح راست افراطی می بیند. این تز ادامه ی تز از زیر خاک بیرون کشیده ی " متعارف شدن کاپیتالیسم ایران در چهارچوب حاکمیت اسلام سیاسی" بعلاوه ی غرب است. و اصولا جناح دیگر رژیم را جناحی در راستای اهداف و سرما یه های غرب می بیند.

منصور حکمت در آیا پیروزی کمونیسم ممکن است نیز در این باره می نویسد: به نظر من در کل دو ديدگاه در جامعه ايران، در تبيين‌شان از اتفاقى که در ايران دارد ميافتد، رو در روى هم هستند. يکى تبیينى است که کل بنياد جنبش دوم خرداد و طرفدارانش روى آن بنا شده؛ و آنهم اين است که جمهورى اسلامى بعد از بیست سال دارد ميرود که خودش را با زيست اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه سازگار کند.....در چارچوب اين تز بحث بر سر تغيير نظام نيست، اگر هم باشد انتهاى پروسه‌اى است که در آن دولت متعارف دارد تشکيل ميشود و جمهورى اسلامى خودش پرچمدار اصلاح خودش شده است و اين روندى است که دارد اتفاق مى‌افتد و از اين طريق جمهورى اسلامى جايگاه خودش را در ايران پيدا ميکند، در مناسبات بين المللى پيدا ميکند، در اقتصاد جهانى پيدا ميکند و غيره. يعنى کسانى که ميخواهند سرنگونى را رد کنند ميروند روى اين چارچوب که جمهورى اسلامى دارد به حکومت بورژوازى ايران تحول پيدا ميکند......در اين سيستم فکرى کليت جمهورى اسلامى زير سؤال نيست بلکه بخشى از آن که با اين رشد ناسازگار است زير سؤال است......اين قطب، حکومت جمهورى اسلامى را در بحران نمى‌بيند، راست را در بحران مى‌بيند.

تردستی و شعبده بازی های پوپولیستی حمید تقوایی و حزب مربوطه اش بخش دیگری از سنگ واره های مدفون کننده ی ترمینولوژی حکمت در حزب مربوطه اش می باشد. مستند کردن پروسه ی انقلاب سوسیالیستی (بخوانید انقلاب انسانی به زعم تردستی های حمید تقوایی) به همراه دیگر طبقات و نیرو های اجتماعی حلقه ی مفقود وگمشده ی استراتژی طبقاتی حزب حمید تقوایی میباشد حلقه ی مفقود وگمشده ای که منصور حکمت در سلسله مباحث"پراتیک کمونیستی " در دو مفهوم "کدام توده ها" و برای "کدام انقلاب" به چالش کشید و مبنای پراتیک کمونیستی و بیرون کشیدن تفاوت استراتژی و تاکتیک را در مفهوم توده ی طبقه کارگر در امر انقلاب سوسیالیستی تئوریزه کرد.

اما آنچه که ماهیت پوپولیستی حزب حمید تقوایی و بی ربط بودن حزب وی را نسبت به ترمینولوژی منصور حکمت بر ملا می کند غالب کردن مفهوم آنچه که برای ما تاکتیک است به استراتژی حزب مربوطه اش میباشد. مسئله این نیست که گویا ایشان انقلابی است و بقیه از انقلاب کهیر می زنند! خیر ایشان سرنگونی را انقلاب و سرنگونی خواهی را انقلابی گری می دانند، آن هم انقلابی به همراه جنبش های متخاصم اجتماعی و طبقاتی.

منصور حکمت در نامه ای با مضمون "سرنگونی،انقلاب و سوسیالیسم" به حمید تقوایی و فاتح شیخ نیز هم بر این راست روی حمید تقوایی صحه گذاشته و هم آن را به چالش کشید. در آن نامه منصور حکمت در نقد به تز حمید تقوایی مبنی بر "در این انقلاب طبقه ی کارگر تنها نیست .اکثریت عظیم جامعه یعنی، زنان،جوانان و بخش های وسیعی از اقشار محروم شهری در این انقلاب کنار کارگرانند" مینویسد: در کدام انقلاب ؟ در نبرد برای سرنگونی شاید این تصویر درست باشد هر چند زنان و جوانان هم تقسیم خواهند شد اما در انقلاب برای تبدیل رژیم اسلامی به آخرین رژیم سرمایه داری اتفاقا بنظر من کارگران اکثریت عظیمی را همراه خود نخواهند داشت.

منصور حکمت همچنین در سند دیگری با نام جنبش توده ای برای سرنگونی رژیم آغاز می شود بر این امر صحه می گذارد و مینویسد:من جنبش مردم براى سرنگونى را، با همه خيزشها و قيامها و نبردهايى که در بر خواهد داشت، از انقلابى که ميتواند از دل اين جنبش عروج کند متمايز ميکنم. جنبش سرنگونى‌طلبى ميتواند پيروز شود بى آنکه لزوما کل ماشين دولتى را هدف گرفته باشد......اما رفتن رژيم اسلامى بنظر من به احتمال قويتر، نقطه‌اى در اوائل سير انقلاب آتى خواهد بود و نه اواخر آن. انقلاب ايران يک انقلاب همگانى و يک جنبش "همه با هم" نخواهد بود. انقلاب ايران انقلابى کارگرى خواهد بود با هدف اثباتى ايجاد يک حکومت کارگرى، يک جمهورى سوسياليستى.

بگذارید فرض کنیم حمید تقوایی درست میگوید!! و این امرسرنگونی محتوم به آخرین نظام سرمایه داری در ایران خواهد بود و پروسه انقلاب سوسیالیستی نه از ابتدای سرنگونی رژیم بلکه در پایان آن به فعلیت می پیوندد آنگاه آنچه که سوسیالیست بودن حمید تقوایی و حزب مربوطه اش را به تمسخر می گیرد و به حزب مربوطه ی حمید تقوایی ریشخند می زند، "پراتیزه کردن امر انقلاب سوسیالیستی در کنار نیرو های متخاصم طبقاتی می باشد". حکمت در سند گفتگو در باره ی وحدت اپوزسیون نیز دراین باره مینویسد: برای ساختن یک جمهوری سوسیالیستی تلاش می کنیم و این کار را از طریق و حدت با طرفداران بازار آزاد و آمریکا و سلطنت و اسلام پاستوریزه بدست نمی آید. در نتیجه ما مردم را به اردوی سیاسی خودمان دعوت می کنیم.

بنا براین سوال اینجاست که سوسیالیستی قلمداد کردن اوضاع جاری از منظر این "چپ" در ایران به چه منظور است؟

منصور حکمت در این باره در سند پراتیک کمونیستی مینویسد:آنان برای آنکه سوسیالیست باشند ناچارند اوضاع جاری را انقلاب سوسیالیستی بدانند. اینان دقیقا خوردبورژواهایی هستند که انقلابیگری و عمل انقلابیشان را از مسائل تاکتیکی اتخاذ میکنند.

این هواداران "تاکتیک انقلاب سوسیالیستی" کاری به تغییر جهان واقعی ندارند. کاری به کسب قدرت توسط پرولتاریا ندارند. آنها تنها هنگامی سوسیالیست هستند که به مثابه یک تاکتیک فریاد بزنند که باید فورا قدرت سیاسی را قبضه کرد. و بدیهی است که هنگامی که از نظر عینی نتوانند فورا قدرت را قبضه کنند، برای این جماعت کار باقی نمیماند. لیبرالیسم و پاسیفیسم عاقبت این وجه از دمکراسی خورده بورژوایی است که میخواهد خود را سوسیالیست قلمداد کند.


حامد محمدی

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

رفرمیسم کارگری

رفرمیسم کارگری

در طول ۲ صده حیات جنبش کمونیستی همسو کردن مبارزات طبقه ی کارگر با حفظ ثبات سیاسی-اقتصادی سرمایه داری همواره دغدغه ی بخش وسیعی از مدافعین وضع موجود را در ابعاد نظری و جنبشی و در اشکال و شیوه های رفرمیستی به خود اختصاص داده است.

اگر دغدغه ی مدافعین وضع موجود در دهه ی اول قرن گذشته خود را در قالب برنشتاینیسم و کائوتسکیسم چهره نمایی کرد و خود را متاثر از این تزها میدید، این پروسه همواره بنابر مقتضیات جنبش "حفظ نظم موجود" و در قالب و پروسه ها دیگری که تابعی از چهره ی اقتصادی و مراحل انباشت سرمایه و تقسیم بندی قطب های جهانی است همواره سعی نموده تا جنبش کارگری را تحت تاثیر این تابع و با فرمولاسیون های جدید متاثر نماید.

این جنبش همواره در مقاطع تاریخی و در روند پروسه ی انباشت و تقسیم جهانی سرمایه چهره های متفاوت تری به خود گرفته است. اگر در روسیه و قبل از انقلاب ۱۹۰۵ رفرمیسم خود را در شکل و شمایل اکونومیسم بروز داد و ما به ازاء سیاسی آن را دفاع از جبهه ی بورژوازی در مقابل دموکراسی پیگیر طبقه ی کارگر فرموله کرد، در برهه ی انقلاب 57 ایران این رفرمیسم اتفاقا خود را در نقطه مقابل اکونومیسم سر برآورد. و "ضد امپریالیست" و "استبداد ستیزی صرف" و انقلابی گری سطحی را مبنای آگاهی طبقاتی وی اشاعه داد. این رفرمیسم بر خلاف اکونومیسم روسیه در ۱۹۰۵ و رفرمیسم غرب، آگاهی طبقاتی کارگران به عنوان فروشنده ی نیروی کار را پایین نگه داشت اما در مقابل به وی آگاهی عموم-خلقی و دموکراتیک بخشید. و این را برای وی چنان تداعی کرد که گویا اشکال کار از استبداد است و جای تعجب نمی داشت که این طبقه ی کارگر با این آگاهی ضد استبدادی حکومت را بیاندازد و برود دنبال مصدق،خمینی و مجاهد

اما بیش از اینکه بررسی این جناح های راست درون جنبش کارگری به شکل ابتدا به ساکن برشمردن آنها و یا جایگاه نظری شان برای جنبش کمونیستی مهم باشد، غالب گرفتن در اشکال و مفاهیم منتج شده با مقتضیات سرمایه داری جایگاه ویژه ای برای ما باز میکند. یعنی آنجا که جناح راست جنبش کارگری و توهم طبقه ی کارگر به جنبش راست خودش به عنوان یکی از نقاط ضعف جنبش کمونیستی بر شمرده می شود، تکیه گاه جناح راست این جنبش بر مقولات پایه ای و پیش فرض گرفته شده، خود بیانگر نقاط اصلی این توهم زدایی، ومبارزه با این رفرمیسم، برابری می کند با توهم زدایی نسبت به این مفاهیم.
هر چند به زعم مبارزه ی جنبش کمونیستی با مفاهیم پایه ای جناح رفرمیسم در دوران انقلاب ۵۷، اشکال رفرمیسم پیشین هیچ جایگاهی در درون طبقه ی کارگر ندارد اما نقاط عطف رفرمیسم جدید در درون طبقه ی کارگر نسبت به مفاهیم کلیی بیان متفاوت تری پیدا کرده است و این تغییر یفت را بر روی پایه های اقتصاد سیاسی این رژیم و از آن مهمتر حجم و شیوه ی پروسه ی انباشت سرایه، تراشیده و غالب بندی کرده است.
برای عمیق تر کردن مبحث کافی است تا تاریخ رفرمیسم در ایران و جهان را کمی به عقب ورق بزنیم تا بنا بر پروسه ی انباشت و تغییر قطب بندی های جهانی غالب بندی های! رفرمیسم را ذیره ذره بین قرار داده و نیازهای حیاتی برای استمرارش در این چهارچوب را از عمق مختصات آن بیرون کشیده و دراین پروسه بفهمیم ایران در کجای مختصات پروسه ی انباشت سرمایه در جهان نقش بازی میکند.
در درون بلوکه شدن جهان بین دو قطب امپریالیستی و بنابر دو مدل اقتصادی بازار آزاد و مدل اقتصادی دولتی هر یک از کشورهای جهان خود را تحت هر یک از این مدلها باز تعریف کرده و تحت هر یک از این الگوبرداری ها به پروسه ی انباشت سرمایه قدم برداشتند. کشورهای محدود به حوزه ی جنوب شرقی آسیا از جمله کشورهایی بودند که مدل توسعه متکی به غرب را به عنوان راه حلی برای انباشت سرمایه و توسعه برگزیدند. مدلی که باعث سرازیر شدن حجم عظیمی از سرمایه های غربی و رشد عظیم تکنولوژی ومتعاقب آن رشد بازار کار و بطور کلی رشد سریع اقتصادی در نمودار های کلان این کشورها شد. جناح رفرمیسم جنبش کارگری در این پروسه ی انباشت بنا بر این مختصات رفرمیسم غربی یعنی رفرمیسم متکی به آگاهی غیر انقلابی و مبارزات در چهارچوب سرمایه داری و با حفظ اصول و پرنسیب ها این نظام را برای طبقه ی کارگر فرموله کرده و عموما این طیف به بالا بردن آگاهی صرفا اقتصادی طبقه ی کارگر در چهار چوب ثبات همین نظام و مدل اقتصادی مبادرت ورزید.

اما در بخش دیگر دنیا مدل توسعه ی متکی برظرفیت های داخلی را برای خود برگزیدند و عموما متکی بر انباشت سرمایه های داخلی بنابر ظرفیت های بازار داخلی بودند. تئورسین های این مدل حاضر به ورود سرمایه های غربی برای استثمار نیروی کار طبقه ی کارگر برای انباشت نبوده و عموما با تقویت جنبش های ناسیونالیستی در درون طبقه ی کارگر راه رشد سرمایه داری در این کشور ها را متکی به بازار های داخلی نمودند و به رغم جناح ناسیونال رفرمیسم طبقه ی کارگر "غرب ستیزی" و "ضد امپریالیسم" لبه ی تیز مبارزات طبقه ی کارگر در این کشور ها شده بود.
اما مختصات انباشت سرمایه در ایران بمراتب متفاوت تر از هر یک از کشور های ذکر شده بود.کشوری با مختصات ازدحام نیروی جوان و آماده به کار ارزان و منابع سرشار زیرزمینی برای کسب سود های ویژه تر در منطقه بود که چشم هر ناظر داخلی و خارجی را برای سودهای عظیم له خود جلب کرد. این میزان از حجم معادن انباشت سرمایه بعلاوه ی سودهای ویژه ی حاصل از نیروی کار به مراتب ارزان تر از معیار های جهای ایران را به بهترین حوزه برای صدورسرمایه های غربی تبدیل کرد.

این حجم از سرمایه عظیم تر از آن بود که کارتل ها و تراست های غربی حتی قادر به پذیرش این خیال باشد که سرمایه ی کوچکتر داخلی سهمی از این میزان استثمار ویژه را برای خود تصور کنند.ابعاد و حجم سودهای ویژه ی حاصل از نیروی کار ارزانتراز معیار های جهانی آنقدر کلان بود که مخیله ی کارتل ها و تراست های غربی را در تحمیل رفرمیسم غربی در مقابله با رفرمیسم ناسیونالیسم" بورژوازی ملی" و جنبش کمونیستی از کار انداخت وهرگونه دادن امتیاز اقتصادی به طبقه ی کارگر در ایران مساوی بود با از دست دادن این سودهای ویژه که به مراتب بیش از انباشت سرمایه ی خالص (منهای سود ویژه) سرمایه ی غربی در ایران بود.

این ها از عواملی بود که بخش عظیمی از "بورژوازی ملی" را وادار کرد در برابر قلدر منشی تراست های غربی در باره ی حصول این سرمایه های کلان به صف شود تا حداقل سهمی از استثمار طبقه ی کارگر در ایران را نصیب خود کند. لذا جنبش رفرمیسم کارگری در ایران بر خلاف کشور های جنوب شرقی آسیا خود را متاثر از جنبش ناسیونال رفرمیسم می دید و در غالب! دفاع از "بورژوازی ملی" طبقه ی کارگر را بر علیه حکومت سلطنت و امپریالیسم ستیزی بسیج کرد.

مختصات جدید انباشت سرمایه در ایران و غالب گیری رفرمیسم در فرمول های جدید:


بعد از ورشکستگی مدل اقتصاد دولتی و پیروزی مدل بازار آزاد به یک باره صف بندی رفرمیسم در گوشه گوشه ی دنیا خود را در قالب و اشکال جدیدی باز تعریف کرد. پیروزی مدل بازار آزاد از طرفی شیپور پیروزی رفرمیسم غربی بر ناسیونال رفرمیسم را نیز بر جهان به صدا در آورد. اینبار رفرمیسم غربی ناچار نبود تا برای فشار جنبش های اجتماعی به دولت ها و تبعیت از مدل بازار آزاد در مقابله با مدل اقتصاد دولتی امتیازات ویژه ای برای طبقه ی کارگر قائل باشد و به عنوان یکه تاز، نه تنها می توانست یورش عظیم و همه جانبه ای را به حقوق اولیه ی طبقه ی کارگر در سرتا سر مرزهای اقتصادی وارد آورد بلکه از این توان و موقعیتش استفاده ی کامل هم کرد.
هر چند این دو قطبی پس از شکست و پیروزی هر یک از مدل ها از بن رفت اما تروریسم اسلامی به عنوان فرزند ناخلف غرب در منطقه ی خاور میانه و بارگاه ایدئولوژیکش یعنی ایران رویای آن حجم انباشت سرمایه را کماکان به عنوان خاطره ی شیرین در اذهان کارتل های غربی تبدیل کرد

اینبار اسلام سیاسی به عنوان تنها نیروی منطقه و با استفاده از مصائب سیاسی تحمیل کننده در خاورمیانه، حوزه ی عظیم انباشت سرمایه برای صدور سرمایه های غربی را به عکس آن تبدیل کرد. علی رغم جهانی شدن سرمایه های غربی در سراسر مرزهای اقتصادی و بدست آوردن ارقام نجومی انباشت، خاورمیانه و از جمله ایران دیگر مختصاتی در ابعاد آن بهشت برین را، برای کارتل های غربی به انجام نمی آورد.


یک بعد این ۲ قطبی جدید تحریم تکنولوژی و سرمایه برای حوزه ی کشور های منطقه بود تا حتی "بورژوازی ملی" هم آرزوی این بخش از حوزه ی انباشت را با خود بگور ببرد.این شامل اقتصاد سیاسی ایران نیز می شد. علی رغم حجم عظیمی از معادن انباشت سرمایه، "سرمایه ی ایرانی" قادر نیست حتی گوشه ای از آن را درغیاب تکنولوژی و سرمابه های غربی به جیب بزند.

یک بعد عظیم محروم ماندن سرمایه و تکنولوژی از حجم بالای معادن انباشت در ایران و به زعم نیروی آماده به کار جوان، بیکاری های گسترده و ورشکستگی کارخانجات در ایران است. علی رغم نیاز حیاتی سرمایه به پروسه ی انباشت و باز تولید سرمایه در رقابت با سرمایه بطور عموم،لیکن نیاز حیاتی برای سرمایه داری در ایران برای رقابت و ادامه ی استثمار طبقه ی کارگر امکان پذیر نمی باشد. عدم توانایی های شرکت های دولتی تحت امر نیروهای سرکوبگر در نگه داشتن ظرفیت های تولیدی پیشتر تولید شده، ورشکستگی صنایع ایران و حجم عظیم بیکار سازی ها، ما به ازاء این سطح از عدم توانایی در باز تولید سرمایه و پروسه ی انباشت می باشد. با ان حال رفرمیسم کارگری در برخورد برای مسکوت نگه داشتن طبقه ی کارگر، خود را بر دو آلترناتیو و پلاتفرم که خواهان حفظ و ثبات سرمایه داری هستند غالب بندی می کند.

اولین دیدگاه دیدگاهی است متکی به آن بخش از مدافعین وضع موجود که خواهان صدور سرمایه های غربی به ایران است و اصولا تنها راهکار خروج از بحران سیاسی و اقتصادی در ایران را، پرو غربی ها و سرمایه های غربی می دانند.مدافعین این تئوری در جنبش کارگری بنابر دوری و نزدیکی خود به بحث براندازی رژیم، در دامنه بازی قرار گرفته وارزیابی های متفاوت تری به خود میگیرند.

جناح بر اندازی خواه مدافع ورود سرمایه های غربی خواهان تلفیق مبارزات طبقه ی کارگر برعلیه رژیم در مماشات با ناسیونالیم پرو غرب است. مدافعین این تز علی رغم دفاع از هر گونه تشکل غیر دولتی، تنها خواهان بر اندازی رژیم ولی در راستای حفظ وضع موجود می باشند. "کمونییم کارگری حمید تقوایی بارزترین نشانه ی این سیاست در سطوح جنبش رفرمیسم کارگری است.
جناح دیگر جناح غیر بر اندازی خواه و جبهه ی کسانی است که که اعتراضات اخیر در ایران را در راستای "متعارف شدن" اقتصاد سیاسی ایران میبینند و ارزیابی خود را بر این مبنا قرار میدهند که جنبش سیاسی حاضر در ایران مشغول تبدیل کردن دولت ایران به دولت متعارف غرب و بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و در نهایت رژیمی با معیار های جهانی برای تولید و باز تولید و انباشت سرمایه های صادر شده از غرب خواهد بود. و اقتصاد سیاسی ایران در چهارچوب همین نظام به چهارچوب مناسب انباشت سرمایه تبدیل خواهد شد. این تئورسین های راست در نهایت طبقه ی کارگر را صرفا از امر سرنگونی دور می دارند "تا مبادا طبقه ی کارگر بازیچه ی دعواهای جناحی نشود"!! تفاوت این دو مدل تنها در امر استخراج "متعارف شدن امر انباشت توسط سرمایه های غربی تحت کدام پروسه امکان پذیر است؟" اشکال متفاوتی را به خود گرفته است اما در استراتژی یک هدف را دنبال میکنند.

اما دومین دیدگاه، دیدگاه کسانی است که اولا ضد غربی هستند و در ثانی طیف اصلاح طلب رژیم را به عنوان "دولت طبقه ی سرمایه دار در ایران به رسمیت می شناسند". و اصولا جناح سپاه پاسداران و خامنه ای و مابقی اوباش رژیم را به عنوان "دولت بناپارتی" مورد سنجش قرار داده.این تئورسین ها، پس مانده ی جبهه ی ملی و چپ سنتی و مدافعین تز "توسعه ی متکی بر بازار های داخلی" می باشند.
مدافعین این تز علی رغم هر دشمنی با سرمایه های کلان سپاه پاسدارن دایه ی عزیز تر از مادر برای "کارگاههای زیر ۱۰نفر" می باشند. مدافعین این تز بر خلاف مدافعین ۲تز پیشین پیچیدگی های منحصر به فردتری را به طبقه ی کارگر در غالب یک گرایش ضد کارگری تحمیل کرده اند. چونکه مدافعین آن بر خلاف انقلاب ۵۷ طبقه ی کارگر را نه بر مبنای مفاهیم "ضد امپریالیستی و دفاع از بورژوازی ملی" متشکل نمی کند و نمی توانند متشکل کنند بلکه بر مبنای فرضیات کنکرت تری این امر را به پیش می برند.

برای روشن شدن این مسئله نگاهی کنیم به گوشه ای از تئوری های این جناح راست در جنبش کارگری تا مشخص شود اولا با چه تصویر و از نقطه ی ابتدایی اقدام به فرموله کردن این رفرمیسم جدید هستند و در ثانی رفرمیسم جدید را در چه ابعاد تاکتیکی و پراتیکی برای طبقه ی کارگر بسته بندی میکنند.


"از نظر فعالین رادیکال کارگری و مارکسیست ها موقعیت طبقه کارگر در سازمان تولید یکی دیگر از عوامل است که شرایط سازمانیابی طبقه کارگر را دشوار ساخته است. ولی چرا موقعیت طبقه کارگر در سازمان تولید همچون یک عامل بازدارنده غیر ذهنی در راستای سازمانیابی کارگران تلقی می گردد؟ با رجوع به آمار به دلیل چنین برداشتی پی می بریم.
بر طبق آمارهای منتشره بیش از دو میلیون و ششصد و چهارده هزار مرکز صنعتی در ایران فعالیت می کنند که از این واحدهای تولیدی فعال، حدود دو میلیون و چهارصد و هفتاد و شش هزار کارگاههای زیر ده نفر اند (نود و چهار درصد). از میزان کارگاهها و کارخانه های باقیمانده (چهار درصد) که صنایع مادر و کلیدی را شامل می گردند، مجموعاً نود و شش درصد از این مراکز صنعتی عظیم تحت تملک دولت و سپاه پاسداران قرار دارند " .

در پاراگراف بالا با ارزیابی از"موقعیت طبقه ی کارگر در سازمان تولید"(شما بخوانید میزان و نحوه ی تقسیم سرمایه در ایران) و با ترسیم کردن شکل و سیمای کارخانه ها و با ذکر کردن "حجم عظیمی از کارخانه ها در ایران زیر ۱۰ نفر هستند در نهایت به این نتیحه رسیده که بنابر ابن فرض و بنابر این موقعیت ویژه، یکیاز موانع تشکل یابی طبقه ی کارگر نحوه ی تقسیم سرمایه در ایران می باشد چرا؟ تئوری پردازان به این مسئله هم اشاره دارند.

"هر چند اکثریت نیروی کار کشور در مراکز کوچک تولیدی اشتغال دارند، لیکن هر کدام از این مراکز-که تولید درآنها بهم وابسته نیست- به تنها نیروی محدودی در مقابله با کارفرمایان و دولت دارند."

اشکال کار از کجاس؟ آیا عدم تشکل یابی طبقه ی کارگر ربطی به چیدمان سرمایه در هارچوب انلاشت سرمایه در ایران دارد؟یا بخاطر اینکه کارگاهها زیر ۱۰ نفر هستند و توان ضربه زدن به کارفرما را ندارند چون "قدرت طبقه ی کارگر کمتر از ۱۰ نفر بی معنی است"(کارگاههای کوچک نیروی محدودی در مقابله با کارفرمایان و دولت دارند)؟ راستش مشکل هیچ کدام ابنها نیست. مشکل فقط و فقط ذهن بیمار و مغشوش "تئوری پردازان" است .

تا آنجایى که مبارزه طبقاتی طبقه کارگر در اَشکالی دنبال میشود که زایده فابریک است،اساساً از موقعیت عینی‌اى که بورژوازی به طبقه کارگر داده و تفکیک‌هایی که بورژوازی در طبقه کارگر بوجود آورده است، برای نشان دادن شکل اعمال قدرت، حرکت کرده‌ایم. مساله ی استخراج اشکال مبارزه ی طبقه از "قدرت مبارزه در کارخانه" یک دید سندیکالیستی و محدود است.درکی است که اگر بخواهیم از آن فراتر نرویم و محدودیت این درک را نبینیم به غصه خوردن درباره اینکه فابریکها در دل این یا آن شرایط انقلابی دارند از بین میروند. طبقه دکلاسه میشود باصطلاح. طبقه اگر دکلاسه میشود یعنی دارد اشکال مبارزه‌اش را از دست میدهد،خواهیم رسید.

تئوری پردازان این مقولات این بار بر خلاف تئوری ریزان راست جنبش کارگری در دوران انقلاب ۵۷ مقولات خود را از "ضد امپریالیست" و " استبداد ستیزی" وام نگرفته اند بلکه تئوری خود را از ۳ مقوله ی "موقعیت طبقه ی کارگردر تولید"(بخوانید چیدمان سرمایه در چهارچوب انباشت سرمایه در ایران) "کارگاههای کوچک نیروی محدودی در مقابله با کارفرما و دولت دارند" و ما به ازاء آن در سطح تئوربک "قدرت مبارزه در کارخانه" بسته بندی و تقدیم ه طبقه ی کارگر کرده و فرمولاسیون رفرمیسم جدید را با فرمول های متفاوت تری ولی با اهداف یکسان بزر پاشی می کنند.

جواب دادن این تئوری پردازان به یک سوال کافی بود تا اسکلت بندی "تئوری هایشان" و ماهیت ضد کارگری آنها را افشا کند و آن سوال این بود، اگر بحران اقتصادی تمام کارگاههای کوچک را به تعطیلی بکشاند آنوقت طبقه ی کارگر را به دفاع از چه چیزی بلند می کنیدو "تئوری هایتان" رابه چه شکل رقم می زنید؟ اگر فرضیات فوق مبنای قضاوت شما باشد پس می بایست به کارگران توصیه کنید که " طبقه ی کارگر از کارگاههای کوچک حمایت کنید و خواهشا در آن کارخانه ها اعتصاب نکنید چون طبقه ی بی کارخانه دکلاسه می شود" چرا؟ چون " کارگاههای کوچک قدرت محدودی در مقابله کارفرما و دولت دارند" و "خواهشا از آن چشم پوشی کنید.

این تئوری راست بنا بر دامنه ی وسیعش که از کومله و اتحاد سوسیالیت کارگری را در درون خود جا داه است ان بار از قلب مبارزات اقتصادی و با فرموله کردن اشکال مبارزه در داده های بورژوازی، بر علیه طبقه ی کارگر آستین بالا زده و بی خود نیست تقابل شورا و سندیکا را دیدگاه روشنفکری و ذهنی تعبیر می کند، چون واقعا درک ذهنی و منجمدش از مبارزه فقط منحصر از درون کارخانه است و هیچ تصویری از این ندارد که کاگر اتفاقا در درون کارخانه هیچ زوری ندارد. اتفاقا کارگر اولین کسی است که از توقف تولید ضربه می خورد. بورژوازی پس انداز خودش را دارد، بانک جهانی خودش را دارد در ثانی این بورژوازی است که در لحظات بحرانی اعتصاب می کند. لذا بی جهت نیست تقابل شورا و سندیکا را فقط و فقط در حد تقابل املای دو کلمه می داند نه بیشتر.

این تئوری راست بی جهت نیست که ۱۰ سال است مدام "سنگ کارگاهها ی کوچک" را ه سینه میزند چون بر اساس فرضیه ی این دیدگاه " مبارزه ی کارگاههای کوچک نیروی محدودی در مقابل کارفرما و دولت دارد" لذا می توان از این "نیروی محدود" چشم پوشی کرد و با این "برادران ملی" بر علیه "سرمایه ی بزرگ" صف بندی کرد.


حامد محمدی